تبليغاتX
SMZ
 
نام اين وبلاگ به smz تغيير يافت .

مدير سايت smz

|+| نوشته شده توسط سيد محمد زارع در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 16:41  
 
نام اين وبلاگ به smz تغيير يافت .

مدير سايت smz

|+| نوشته شده توسط سيد محمد زارع در سه شنبه سی ام خرداد 1385 و ساعت 16:41  
 مهدویت و انتظار در اندیشه شهید مطهری
مقدّمه
بحث انتظار و ظهور مهدی موعود ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ از ابعاد گوناگونی مورد چالش قرار گرفته‌ است؛ از جمله:
1. مهم‌ترین فلسفه‌ای كه برای تحقّق قیام مهدی برشمرده‌اند، تحقّق عدالت فراگیر و گسترده است. با توجّه به این‌كه یكی از علل ضرورت معاد نیز همین ضرورت تحقّق كامل است و با توجّه به این‌كه دنیا فقط دارگذر، و اصل و مقصد نهایی، آخرت است، دیگر تحقّق عدالت فراگیر در دنیا چه ضرورتی دارد و چرا باید در این دنیا انتظارِ عدالت داشته باشیم؟
2. در آیات و احادیث برای برخی اعمال جایگاه خاصی قائل شده‌اند: نماز ستون دین دانسته شده، و امربه معروف و نهی از منكر، مایه قوامِ بقیه احكام، و... . در این میان انتظار فرج، افضل اعمال شمرده شده است. چرا انتظار، چنین جایگاهی دارد؟ به ویژه اگر توجّه كنیم كه در بقیه موارد، فعل ایجابی و اقدام صورت می‌گیرد؛ اما ظاهراً انتظار، فعل سلبی و اقدام نكردن و منتظر ماندن است. چگونه كاری نكردن مهم‌ترین و برترین كار دانسته شده است؟
3. یكی از مباحثی كه امروزه جدّی مطرح می‌شود، بحث جهانی‌شدن است و می‌دانیم حكومت مهدی(عج) نیز حكومت جهانی است. قیام او فلسفه‌ای جهانی دارد و الگوی اسلامی جهانی‌شدن را می‌توان همان حكومت مهدی(عج) دانست. اگر از این زاویه نگریسته شود، آیا جهانی‌شدن رنگ و بوی دیگری نخواهد گرفت و در آن صورت، وظیفه ما در قبال آن‌چه امروزه به صورت جهانی‌شدن مطرح شده، چیست؟
گذشته از این‌گونه پرسش‌ها كه در خصوص اصل مهدویت و انتظار مطرح است، خود مفهوم انتظار، در درون خود نیز با چالش‌هایی جدّی مواجه است كه شاید مهم‌ترین آن‌ها این باشد كه با توجه به این‌كه در احادیث آمده ظهور، زمانی رخ می‌دهد كه جهان پر از ظلم شده باشد، آیا هرگونه تلاش اصلاحی عملاً ظهور را به تاخیر نمی‌اندازد؟ اگر باید منتظر ظهور بود، پس باید از اقدامات اصلاحی دست برداشت و این به معنای نفی وظایف اجتماعی است كه در دین بر دوش انسان گذاشته شده است (نظیر امر به معروف و نهی از منكر)، و اگر قرار است به آن وظایف عمل كنیم، دیگر چگونه می‌توان منتظر بود؟ به بیان دیگر اگر قرار است سیر بشر با این اصلاحات ما، سیر تكاملی باشد، این سیر به همین ترتیب به آخر می‌رسد و دیگر چه نیازی به ظهور مهدی؟
این‌ها و سؤالاتی از این دست، نگاهی دوباره و عمیق به مسأله مهدویت در اسلام را می‌طلبد كه می‌توان كلّ مسأله را در این جمله خلاصه كرد: از ما خواسته شده: انتظار ظهور و قیام مهدی(عج) را داشته باشیم،‌ و مسأله ما این است كه چرا و چگونه؟
در این مقاله قصد داریم با استفاده از اندیشه‌های شهید مرتضی مطهری پاسخ این سؤال را به دست آوریم.
سؤال از چرایی، دوگونه پاسخ می‌تواند داشته باشد: یك بار، سؤال چرایی، سؤال از علل شیء است و این‌جا باید به تبیین فلسفه مهدویت پرداخت؛ یعنی سؤال از این‌كه چرا باید منتظر بود، به این برمی‌گردد كه چرا قیام مهدی ضرورت دارد كه انتظار آن ضرورت داشته باشد؟ پاسخ دیگر، پاسخ از طریق نتایج (معلولات شیء) است؛ یعنی باید منتظر بود؛ زیرا منتظر بودن، این آثار را برای ما به همراه دارد؛ امّا بحث از چگونگی، بین این دو نحوه چرایی قرار می‌گیرد. این بحث از طرفی متفرّع بر فلسفه مهدویت است؛ زیرا برای معلوم شدن چگونگی انتظار ابتدا باید متعلَّق آن معلوم شود. روشن است كه انتظار حمله دشمن را داشتن، چگونگی‌ای غیر از انتظار ورود میهمان داشتن را اقتضا می‌كند. این‌جا پس از شناخت ضرورت و فلسفه قیام موعود جهانی است كه می‌توان به این پرداخت كه این قیام چگونه تحوّلی در تاریخ و جامعه بشری است و چگونه انتظاری را از ما می‌طلبد. از طرف دیگر، زمانی می‌توان سخن از آثار و نتایج این انتظار به میان آورد كه چگونگی این انتظار معلوم شده باشد تا بگوییم چنین انتظاری چنان ثمره‌ای خواهد داشت.
بدین ترتیب بحث را در سه بخش ادامه می‌دهیم: در بخش اوّل (فلسفه مهدویت و ضرورت انتظار) و سوم (ثمرات انتظار)، درباره چرایی انتظار سخن خواهیم گفت و در بخش دوم (نحوه انتظار و وظیفه ما) در خصوص چگونگی آن.



بخش اوّل: فلسفه مهدویت و ضرورت انتظار
در فلسفه اسلامی، قاعده‌ای به نام قاعده تلازم حد و برهان وجود دارد. به اقتضای این قاعده، هرگونه برهانی كه بر مساله‌ای اقامه شود، به شناخت (حد) بهتر آن خواهد انجامید و بالعكس. (ابراهیمی دینانی، 1372: ج 3، ص 240 ـ 249). این بحث ما نیز بر همین روش مبتنی است؛ یعنی اگر بخواهیم شناخت مناسبی از مهدویت به دست آوریم، یك راه این است عللی كه ضرورت مهدویت را ایجاب كرده، بررسی كنیم. به نظر می‌رسد مهم‌ترین دلیل ضرورت موعود جهانی، همان فلسفه بعثت انبیا است كه فلسفه خلقت نیز هست (مطهری، 1372 الف، ص 69 ـ 73). فلسفه خلقت، عبادت و عبودیت است كه حقیقت عبودیت، تقرب به خدا است و فلسفه بعثت نیز طبق آیات متعدّدی از قرآن كریم، توحید و عدالت اجتماعی معرّفی شده كه مطابق شرح دقیق شهید مطهری، عدالت نیز برای توحید است (همان: ص 74 ـ 85)، و مهم‌ترین ضرورت قیام موعود جهانی نیز پركردن زمین از عدل و قسط است؛ امّا چنان‌كه گفته شد، اگر قرار است عدالت كامل در آخرت محقّق شود، دیگر چه اصراری هست كه در دنیا هم محقق شود؟ پاسخ به این سؤال، به نوع نگاه ما به انسان، عدالت و آخرت برمی‌گردد كه در چند بند توضیح می‌دهیم:
1. جایگاه انسان در نظام آفرینش:
از منظر قرآن كریم، انسان به زمین نیامده كه در زمین بماند؛ بلكه آمده تا مسیر حركت به سوی خدا را طی كند و به مقام شایسته خویش كه همان مقام خلیفه اللّهی است برسد؛ یعنی مظهر صفات خدا گردد. انسان، آن‌گونه كه ملائكه پنداشتند، فقط موجودی نیست كه در زمین فساد و خونریزی كند؛ بلكه سكّه وجودش، روی دیگری دارد كه همان فلسفه آفرینش او است و در واقع آن‌چه در انسان اصالت دارد، همان ارزش‌های متعالی وجود او است (همان، ص 52 ـ‌ 54).
2. اصل فطرت:
با توجّه به مطلب پیشین، انسان موجود خنثا نیست كه صرفاً تحت تاثیر عوامل خارجی واقع شود؛ بلكه در ذات خود، شخصیت واقعی و جهتگیری حقیقی به سمت كمال دارد كه این جهتگیری، همان فلسفه اصلی وجود او است و امری است كه می‌توان روی آن سرمایه‌گذاری كرد (مطهری، 1375). این سرمایه اوّلیه به قدری اهمیت دارد كه وجود هرگونه باطلی كاملاً تبعی و طفیلی این سرمایه حق است و در عالم، باطل محض وجود ندارد؛ بلكه همه باطل‌ها در اثر افراط و تفریط در حق پدید می‌آیند و هویت مستقلی ندارند (مطهری، 1372 ب، ص 35 ـ 37). به بیان دیگر، انسان یك ظرف خالی محض نیست كه از بیرون و تحت تاثیر عوامل خارجی پر شود؛ بلكه بذر یك سلسله بینش‌ها وگرایش‌ها در نهاد او نهفته است و بدین سبب انسان باید پرورش داده شود، نه این‌كه مانند یك مادّه صنعتی، ساخته شود (مطهری، 1371: ص 35).
3. رابطه فرد و جامعه: در اسلام، هم فرد اصالت دارد و هم جامعه. دیدگاه اسلام نه اصالت فردی محض است كه جامعه را فقط اعتباری و قراردادی بداند، نه اصالت جمعی صرف است كه هیچ‌گونه اصالت و هویتی برای فرد قائل نباشد؛ بلكه باید گفت:
افراد انسان كه هر كدام با سرمایه‌ای فطری و سرمایه‌ای اكتسابی از طبیعت، وارد زندگی اجتماعی می‌شوند، روحاً در یك‌دیگر ادغام می‌شوند و هویت روحی جدید كه از آن به روح جمعی تعبیر می‌شود، می‌یابند. این تركیب یك نوع تركیب طبیعی مخصوص به خود است كه برای آن شبیه و نظیری نمی‌توان یافت. این تركیب از آن جهت كه اجزا در یك‌دیگر تاثیر و تأثّر عینی دارند و موجب تغییر عینی یك‌دیگر می‌گردند و اجزا هویت جدیدی می‌یابند، تركیب طبیعی و عینی است؛ امّا از آن جهت كه كل و مركّب به عنوان یك واحد واقعی وجود ندارد، با سایر مركّبات طبیعی فرق دارد؛ یعنی در سایر مركّبات طبیعی، تركیب، تركیب حقیقی است؛ ‌زیرا اجزا در یك‌دیگر تاثیر و تاثّر واقعی دارند و هویت افراد هویتی دیگر می‌گردد و مركّب هم یك واحد واقعی است؛ یعنی صرفا هویتی یگانه وجود دارد و كثرت اجزا تبدیل به وحدت كل شده است؛ امّا در تركیب جامعه و فرد، تركیب، تركیب واقعی است؛ زیرا تاثیر و تأثّر و فعل و انفعال واقعی رخ می‌دهد و اجزای مركّب كه همان افراد اجتماعند، هویت و صورت جدید می‌یابند؛ امّا به هیچ وجه، كثرت تبدیل به وحدت نمی‌شود و انسان اكمل به عنوان یك واحد واقعی كه كثرت‌ها در او حل شده باشد، وجود ندارد. انسان اكمل، همان مجموع افراد است و وجود اعتباری و انتزاعی دارد
(مطهری، 1374، ص 27 ـ 26)؛
بنابراین، تحقّق سعادت فرد بماهو فرد، ‌لزوماً به معنای تحقّق سعادت جامعه بماهو جامعه نیست؛ چرا كه هر دو اصالت دارند و زمانی می‌توان واقعاً سعادت انسانی را محقّق شده دانست كه افزون بر سعادت فرد، ‌سعادت جامعه نیز محقّق شود.
4. رابطه دنیا و آخرت: آخرت باطن دنیا است بدین معنا كه عالم آخرت عالمی كاملاً مستقل نیست كه بعد از پایان زمانی دنیا،‌تازه آغاز شود؛ بلكه با نظر عمیق به آیات و روایات می‌توان دریافت كه آخرت در باطن دنیا قرار دارد؛ پس جزای آخرتی، نه جزای قراردادی است و نه حتی رابطه علّی و معلولی با اعمال دنیایی دارد؛ بلكه جزای آخرتی به ظهور رسیدن باطن همین اعمالی است كه در دنیا انجام می‌داده‌ایم (مطهری، 1373 الف، ص 201، و نیز 1373 ب، ص 30 ـ 32)؛ پس می‌توان گفت: سعادت آخرتی، تجلّی باطنی و واقعی سعادت دنیایی است؛ بدین لحاظ كه در تعبیر قرآن كریم، انسانی كه از یاد خدا غافل باشد، گرچه انواع امكانات رفاهی در اختیارش باشد، باز زندگی‌اش سخت و ناخوشایند است و در مقابل، اولیای خدا هر قدر هم كه به لحاظ ظاهری در رنج و سختی باشند، در خوشی و آرامش كاملند. بدین ترتیب، برای تحقّق عدالت واقعی در قیامت باید هم به لحاظ فردی و هم به لحاظ اجتماعی، انسانِ كمال یافته در دنیا وجود داشته باشد.
5. انواع كمال انسانی: اعمال انسان در زندگی‌اش را می‌توان از حیث چهار رابطه بررسی كرد: رابطه او با خود، با ‌خدا، با دیگر انسان‌ها، و با طبیعت؛ امّا می‌توانیم با نظری دقیق‌تر بگوییم كه بازگشت این چهار رابطه به دو رابطه است: رابطه با خدا و رابطه با دیگران.
همان‌گونه كه كمال انسانی از حیث رابطه‌اش با خدا مطرح است، از حیث رابطه انسان‌ها با همدیگر نیز بحث رسیدن به كمال انسان، قابل بررسی است. بدین ترتیب می‌توان گفت: به ‌رغم این‌كه پیامبر خاتم‌… كسی است كه به لحاظ فردی تمام مراتب كمال انسانی را پیموده است (الخاتَم مَن ختم المراتب بأسرها)، ‌امّا هنوز لزوماً انسان تمام مراتب كمال خویش را سپری نكرده؛ زیرا این مراتب كمال را به لحاظ اجتماعی نیز باید بپیماید و البتّه این نقصی بر مقام پیامبر خاتم‌… نیست؛ بلكه نقصی بر مجموعه انسان‌ها است كه هنوز آماده تحقق آن كمال جمعی نشده‌اند. به بیان دیگر، با توجّه به این‌كه جدا از فرد، جامعه هم اصالت دارد، به كمال رسیدن جامعه هم موضوعیت دارد و این به كمال رسیدن باید در عالم انسانی تحقّق یابد كه شاید فلسفه رجعت نیز همین باشد.
بدین ترتیب، همان‌گونه كه به لحاظ فردی برای تحقق مقام خلیفهاللهی كه خدا برای انسان در نظر گرفته، باید انسانی وجود داشته باشد كه آن مقام در او تحقّق یابد، به لحاظ اجتماعی نیز برای تحقّق مقام خلیفهاللهی باید جامعه كاملی در جهان پیدا شود. جالب اینجا است همان‌طور كه انسان به لحاظ فردی جسمانیه الحدوث و روحانیه البقا است (صدرالمتألهین شیرازی، 1410: ج8، ص347)، به لحاظ اجتماعی هم سیر حركتی او از نهادهای اقتصادی آغاز می‌شود و به نهادهای فرهنگی می‌انجامد:
انسان در اثر همه جانبه بودن تكاملش، تدریجاً از وابستگی‌اش به محیط طبیعی و اجتماعی، كاسته، و به نوعی وارستگی كه مساوی است با وابستگی به عقیده و ایمان، افزوده است و در آینده به آزادی كامل معنوی دست خواهد یافت (مطهری، 1371، ص37).
سیر تكاملی بشریت به سوی آزادی از اسارت طبیعت مادّی و شرایط اقتصادی ومنافع فردی و گروهی و به سوی هدفی بودن و مسلكی بودن و حكومت و اصالت بیش‌تر ایمان و ایدئولوژی بوده و هست. اراده بشر ابتدایی بیش‌تر تحت تاثیر محیط طبیعی و محیط اجتماعی و طبیعت حیوانی خودش شكل گرفته و متأثر شده است؛ ولی اراده بشر مترقّی در اثر تكامل فرهنگ و توسعه بینش وگرایش به ایدئولوژی‌های مترقّی، تدریجاً از اسارت محیط طبیعی و اجتماعی و غرایز حیوانی آزادتر شده و آن‌ها را تحت تاثیر قرار داده است (مطهری، 1371: ص 48 و 49).
6. واقعی بودن آرمان‌های اسلام: نكته مهمّی در آموزه‌های اسلام هست و آن این‌كه تمام آرمان‌هایی كه در اسلام مطرح شده، واقعی و عینی و دست یافتنی است. مكاتب جدیدی كه چند قرن اخیر در جهان غرب پیدا شده و آرمان‌هایی را مطرح كرده‌اند، به طور عمده معترف بوده‌اند كه آرمان آن‌ها از نوع ایده‌آل است و توصیه آن‌ها برای رسیدن به آن آرمان، صرفاً توصیه روشی است؛ یعنی بكوشید حتّی‌الامكان به آن سمت و سو بروید؛ هر چند معلوم است كه آن آرمان، سرانجام، دست نیافتنی است. در واقع مدینه‌های فاضله آن‌ها، اتوپیایی نبوده كه واژه ایده‌آل ترجمه دقیقی از آرمان آن‌ها است؛ امّا آرمان‌های اسلامی، صرفاً ایده‌آل و غیر عینی نیست. اسلام، انسان را تا حدّ خلیفهاللهی می‌خواهد و قبل از هر چیز نمونه آن را (پیامبر اكرم… و امیر مؤمنان(ع)) به جامعه بشری عرضه می‌كند تا بدانند این آرمان، به وسیله انسان‌ها دست یافتنی است. به همین ترتیب، اگر از ما می‌خواهد جامعه‌ای با عدالت كامل در دنیا برقرار كنیم، تحقّق آن را هم امری واقعی می‌داند، نه صرفا همچون آرمانی دست نیافتنی.
7. تقابل حقّ و باطل و غلبه نهایی حق:
هر چند در مجموع، حركت تاریخ، تكاملی است، ولی سیر تكاملی آن جبری و لایتخلّف نیست و چنین نیست كه هر جامعه‌ای در هر مرحله تاریخی لزوماً نسبت به مرحله قبل از خود كامل‌تر بوده باشد. نظر به این‌كه عامل اصلی این حركت، انسان است كه موجودی مختار و آزاد و انتخابگر می‌باشد، تاریخ در حركت خود نوسانات دارد؛ ولی در مجموع خود، یك خط سیر تكاملی را طی كرده و می‌كند (مطهری، 1371، ص 47 و 48).
به بیان دیگر، از ویژگی‌های انسان، تضاد درونی میان غرایز متمایل به پایین است كه هدفی جز امر فردی و محدود و موقّت ندارد و گرایش‌های متمایل به بالا كه می‌خواهد از حدود فردیت خارج شود و همه بشر افراد را در برگیرد. نبرد درونی انسان كه قدما آن را نبرد میان عقل و نفس می خواندند، خواه ناخواه به نبرد میان گروه‌های انسان‌ها هم كشیده می‌شود؛ یعنی نبرد میان انسان‌های كمال یافته و آزادی معنوی به دست آورده با انسان‌های منحط و حیوان صفت، كه قرآن كریم آغاز این نبرد را در داستان دو فرزند آدم، هابیل و قابیل منعكس كرده است (همان: ص 38 و 39).
در طول تاریخ گذشته و آینده، نبردهای انسان تدریجاً بیش‌تر جنبه عقیدتی و مسلكی پیدا كرده و می‌كند و انسان تدریجاً از لحاظ ارزش‌های انسانی به مراحل كمال خود، یعنی به مرحله انسان آرمانی و جامعه آرمانی نزدیك‌تر می‌شود تا آن‌جا كه در نهایت امر، حكومت و عدالت، یعنی حكومت ارزش‌های انسانی كه در تعبیرات اسلامی از آن به حكومت مهدی تعبیر شده است، مستقر خواهد شد و از حكومت نیروهای باطل و حیوان مآبانه و خودخواهانه و خودگرایانه اثری نخواهد ماند (همان، ص 44).
نكته جالب توجّه این‌كه بر اساس پاره‌ای از احادیث، قیام مهدی ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ زمانی رخ خواهد داد كه سعید و شقی به نهایت كار خود رسیده باشند (همان، ص 66)؛ یعنی هر چه این حركت تاریخ به جلو می‌رود، هم شقی شقی‌تر و هم سعید سعیدتر می‌شود، و چنین جامعه‌ای است كه می‌تواند زمینه‌ساز قیام نهایی حق و باطل شود.
8 . ایمان به غیب و امدادهای غیبی: نكته بسیار مهمّی كه در این جنگ حق و باطل نباید مورد غفلت واقع شود، این است كه نظام جهان، نظام اخلاقی است. در منظر دینی، جهان چنین نیست كه در برابر عمل خوب و بد واكنش یكسانی داشته باشد و این همان چیزی است كه از آن تحت عنوان امدادهای غیبی یاد می‌شود. قرآن كریم می‌فرماید: إِن تَنصُرُوا اللَّهَ ینصُرْكُمْ (محمد (47): 7)، وَمَن یتَّقِ اللَّهَ یجْعَل لَّهُ مَخْرَجًا (طلاق (65): 2)، إِن یكُن مِّنكُمْ عِشْرُونَ صَابِرُونَ یغْلِبُواْ مِئَتَینِ (انفال (8): 65) و ... كه همگی حكایت دارد معادلات حاكم بر جهان، بسیار بیش‌تر از معادلات مادّی و عادی است كه با چشم سر مشاهده می‌شود كه یكی از این معادلات مهم، آمدن حضرت مهدی برای نبرد نهایی حقّ و باطل است و به تعبیر دقیق شهید مطهری: از مجموع آیات و روایات استنباط می‌شود كه قیام مهدی موعود (عج) آخرین حلقه از مجموع حلقات مبارزات حق و باطل است كه از آغاز جهان برپا بوده است‌ (مطهری، 1371: ص68)، و این همان امداد غیبی‌ است كه شامل جبهه اهل حق می‌شود. باید توجّه كرد كه در منطق قرآن كریم، شمول امدادهای غیبی نه تنها منافاتی با تلاش و حركت ما ندارد، بلكه اساساً، اگر ما بكوشیم، این امدادها از راه می‌رسند. اگر خدا را یاری كنید،‌ خدا یاریتان می‌كند. در آیه وَمَا رَمَیتَ إِذْ رَمَیتَ وَلَـكِنَّ اللّهَ رَمَى (انفال (8): 17) نمی‌فرماید تو كناری نشسته بودی و تیری از غیب آمد و به دشمن خورد؛ بلكه می‌فرماید آن تیری را كه تو پرتاب می‌كنی ما به هدف می‌زنیم كه اگر تو باشی و خودت، معلوم نیست آن تیر به هدف بخورد.
9. بعد از قیام مهدی(عج): واپسین نكته‌ای كه در شناخت مهدویت ضرورت دارد، این است كه حكومت مهدی آغاز حركت اصلی انسان است، نه پایان كار، و این حُسن مهم آرمان‌های اسلامی است. به تعبیر شهید مطهری، در هر مكتبی وقتی آرمانش محقّق شود، دیگر كار آن مكتب تمام می‌شود و می‌میرد؛ امّا انسانی كه نبردهای با باطل را به اتمام رسانده، هنوز اصل فاستبقوا الخیرات جلو چشمش خودنمایی می‌كند. او كه نقص‌ها را برطرف كرده، تازه در ابتدای سیر صعودی‌ خود است كه باید بالا رود و این سیر، منتها و نهایت ندارد و هرچه بالا رود، در دستگاه هستی برای او امكان بالاتر رفتن هست (مطهری، 1372 الف، ص 57 و 58)، و شاید فلسفه رشد فوق‌العاده علمی و معنوی مردم در عصر ظهور همین نكته باشد.



بخش دوم: چگونگی انتظار و وظیفه ما
گفتیم انقلاب مهدی(عج) تحوّلی عظیم در تاریخ بشر است. درخصوص تحوّلات تاریخی، دو نوع بینش وجود دارد كه بر اساس هر یك، انتظار، معنای خاصّی می‌یابد. یك دیدگاه این است كه تحوّلات تاریخی ضابطه‌مند نیست یا اگر ضابطه‌مند است، اراده انسانی درآن نقشی ندارد و بر روند تاریخ، جبری حاكم است. كسی كه معتقد باشد تحوّلات تاریخی ضابطه‌مند نیست، باید قائل شود به این‌كه این تحولات قابل شناختن نیستند؛ پس قیام مهدی(عج) را هم نمی‌توان تحلیل كرد؛ آن‌گاه انتظار، یعنی منتظر یك حادثه عجیب و غریب ماندن و كاری نكردن تا بلكه دستی از غیب برون آید و كاری بكند. این‌جا است كه باب تأویلات نادرست در خصوص احادیث ظهور، باز می‌شود و حتّی برخی خواهند گفت: چون جهان باید پر از ستم شود تا مهدی بیاید، پس ما هم به رواج ظلم كمك كنیم. كسی هم كه قائل باشد تحوّلات، ضابطه‌مندند، امّا اراده انسانی در آن‌ها نقشی ندارد نیز چاره‌ای ندارد جز این‌كه بگوید: كاری نمی‌توان كرد و یگانه كار، حركت در همین سیر جبری است و باز هم در این منطق، اصلاحات مردود است. بر اساس هر دو رویكرد این دیدگاه، قیام مهدی صرفاً ماهیت انفجاری دارد و فقط و فقط از گسترش و اشاعه ستم‌ها و تبعیض‌ها ناشی می‌شود؛ آن‌گاه كه صلاح به نقطه صفر برسد، حقّ و حقیقت هیچ طرفداری نداشته باشد و باطل یكّه‌تاز میدان شود، این انفجار رخ می‌دهد و دست غیب برای نجات حقیقت (نه اهل حقیقت، زیرا حقیقت طرفداری ندارد) از آستین بیرون می‌آید (مطهری، 1371: ص 56 ـ 64).
دیدگاه دوم آن است كه تحوّلات تاریخی ضابطه‌مندند و اراده انسانی در آن‌ها نقش دارند كه در بخش اوّل در واقع مبانی این دیدگاه را تبیین كردیم. در این دیدگاه نیز دوگونه تصویر وجود دارد كه شاید بتوان تفاوت دكتر شریعتی و استاد مطهری را در مسأله انتظار در این موضع دید. یك تصویر اگزیستانسیالیستی است كه در این تصویر، اراده انسان نقش بسیار مهمّی دارد؛ امّا هدفی ورای انسان قائل نیست و معتقد است كه خود انسان باید هدف برای خود بیافریند (مطهری، 1372 الف: ص 51 ـ 46). در واقع از دید آن‌ها، پذیرش هر هدفی ورای انسان و حركت انسان به سمت آن هدف مستلزم از خود بیگانگی است؛ پس از پیش نباید هیچ هدفی را برای انسان قائل شد؛ بلكه هر كسی هر هدفی دلش می‌خواهد برای خود برگزیند و به سمت آن حركت كند؛ امّا اشكالات این تصویر اگر بیش‌تر از دیدگاه قبل نباشد، كم‌تر نیست. مهم‌ترین اشكالش این است كه اصلا آفریدن ارزش به معنای دقیق كلمه سخنی بی‌معنا است. آیا به واقع معقول است كه انسان فرض كند در مقابلش هدفی هست؛ آن‌گاه به سمت آن هدف فرضی و برای رسیدن به آن حركت كند. این مثل كار بت پرست‌ها است كه بت را می‌آفریدند و بعد می‌پرستیدند و انسان داستان آن مرد ساده‌لوح را به یاد می‌آورد كه برای رهایی از آزار بچه‌ها به آن‌ها گفت: در كوچه بالاتر آش نذری می‌دهند و وقتی بچه‌ها به آن سمت دویدند، با خود گفت شاید واقعاً آش می‌دهند و خودش هم به آن سمت حركت كرد. هدف فرضی معنا ندارد، هدف باید واقعی باشد؛ امّا در عین حال برگرفته از عمق وجود خود آدمی باشد به نحوی كه حركت به سمت آن، حركت كمالی برای خود تلقّی شود، نه حركتی به سمت از خود بیگانگی. در هر حال، در این تصویر انتظار به معنای اعتراض همیشگی به هر وضعی است و مستلزم اصالت انقلاب است؛ یعنی اگر هیچ هدف خاص و معینی قبول نشود، آن‌گاه به هر حالتی انسان باید معترض باشد و هیچ هدفی را كه عده‌ای پذیرفته‌اند نپذیرد؛ زیرا دیگر انتظار به پایان خواهد رسید، و به نظر می‌رسد دیدگاه دكتر شریعتی در كتاب انتظار، مكتب اعتراض چنین مبنایی داشته باشد.
در تصویر دوم از دیدگاه باید گفت: درست است كه اراده انسانی نقش مهمّی در تحولات تاریخی دارد؛ امّا با توجّه به اصالت فطرت و جهتگیری واقعی درون انسان به سمت هدف واقعی، این انتظار معنای خاصّی می‌یابد، و آن اوّلاً قبول این است كه حق از باطل قابل تشخیص است و ثانیاً وظیفه اصلی منتظر تقویت دائم جبهه حق و تلاش برای مشخّص‌تر كردن مرز حق و باطل برای به ثمر رسیدن آن نبرد عظیم جهانی خواهد بود. بدین معنا، انتظار، هم به لحاظ فردی و هم به لحاظ اجتماعی نه تنها حالت سلبی نیست، بلكه فعل ایجابی است كه بر تمام افعال ما سایه می‌افكند و بدین سبب، افضل اعمال شمرده شده است.به لحاظ فردی كسی می‌تواند واقعاً منتظر حكومت عدل باشد و آرزوی عدالت جهانی را در سر بپروراند كه خودش با عدل خو‌گرفته باشد و مزاجش با عدل سازگار باشد. كسی می‌تواند منتظر عدل جهانی باشد كه عدل را دوست داشته باشد و كسی كه عدل را دوست داشته باشد، در درجه اوّل خودش اهل عدل خواهد بود و این است كه گفته‌اند: منتظران مصلح، خود، باید صالح باشند. به لحاظ اجتماعی نیز هر حركت اصلاحی كه در جهت پیروزی حق باشد، وظیفه منتظران است؛ پس اصلاحات جزئی و تدریجی نه تنها محكوم نیست، بلكه به نوبه خود، آهنگ حركت تاریخ را به سود اهل حق تند می‌نماید و بر عكس، فسادها، تباهی‌ها و فسق و فجورها كمك به نیروی مقابل است و آهنگ حركت تاریخ را به زیان اهل حق كُند می‌كند؛ بنابراین در این بینش آن‌چه باید رخ دهد، از قبیل رسیدن یك میوه بر شاخه درخت است نه از قبیل انفجار یك دیگ بخار. درخت هر چه بهتر از نظر آبیاری و ... مراقبت گردد و هر چه بیش‌تر با آفاتش مبارزه شود، میوه بهتر و سالم‌تر و احیاناً زودتر تحویل می‌دهد (مطهری، 1371: ص 47).
بدین معنا، وظیفه كلّی ما در برابر مسأله جهانی شدن نیز روشن می‌شود. جهانی‌شدن در منظر اسلامی یعنی تحقّق حكومت عدل جهانی كه مقدّمه آن نبرد نهایی حق و باطل است و برای این نبرد باید جبهه حق را تقویت كرد و این همان سخن امام خمینی(ره) است كه ما انقلاب خود را به جهان صادر خواهیم كرد؛ البتّه باید توجّه داشت كه تقویت این جبهه پیش از آن‌كه تقویت نظامی باشد، تقویت فرهنگی و معنوی است؛ زیرا اساس هویت این جبهه، معنویت است و مقصود این است كه باید حق و عدل را هر چه واضح‌تر و صیقلی‌تر آشكار كرد و توان فهم مردم از حق و عدل را افزایش داد؛ به گونه‌ای كه مردم بتوانند حكومت عدل را تحمّل كنند! خوب است به این نكته توجّه كنیم كه حضرت مهدی ـ عجل الله تعالی فرجه ـ بالاتر از حضرت علی نیست؛ پس ویژگی مهمّ حكومت عدل مهدی، به فاعل آن برنمی‌گردد؛ بلكه به قابل برمی‌گردد؛ یعنی در زمان مهدی(عج) مردم به حدّی از بلوغ فكری رسیده‌اند كه بتوانند حق را از باطل تشخیص دهند و تسلیم دشمنانی نشوند كه می‌كوشند لباس باطل بر چهره حق بپوشانند تا مردم را از آن رویگردان كنند و به جای آن باطلی كه با حق مخلوط شده، به خورد آن‌ها بدهند؛ امّا مردمی كه درك صحیح و معقولی از عدل ندارند، حتّی حكومت علی(ع) نیز بر آن‌ها تنگ می‌آید؛ هرچند ‌كه نمی‌دانند. به تعبیر امیرمؤمنان من ضاق علیه العدل فالجور علیه اُضیق (نهج‌البلاغه، خطبه 15).
با توجّه به آن‌چه در خصوص انتظار گفته شد، خوب است نگاهی دوباره به حدیث معروفی بیندازیم كه می‌گوید ظهور در زمانی رخ می‌دهد كه زمین پر از ستم شده باشد كه این حدیث چگونه با مباحث پیشین قابل جمع است. می‌توان چنین گفت:
اوّلاً پر از ظلم شدن، از علایم ظهور است نه از علل ظهور. در واقع‌، شرح مذكور كه می‌گفت باید به شیوع ظلم كمك كرد، از این پندار ناشی بوده كه شیوع ظلم، علتِ ظهور است؛ ‌در حالی كه علّت ظهور این است كه مقدّمات ظهور (همان مشخّص شدن جبهه حق و باطل و تقویت جبهه حق) آماده شده باشد. برای این‌كه تفكیك مفهوم علامتِ شی و علّت شی بهتر مشخّص شود می‌توان از این تمثیل استفاده كرد.
فرض كنید در یك ایستگاه قطار، تابلویی درست كرده‌اند كه یك دقیقه قبل از ورود هر قطار به ایستگاه، آمدن آن را اعلام می‌كند، و البتّه بعد از این اعلام، قطار می‌آید. در این‌جا این اعلام، علامت آمدن قطار است نه علت آمدن قطار، و اگر ما بخواهیم به آمدن قطار كمك كنیم، باید به موتور محرّك قطار بیندیشیم، نه به دست كاری كردن در تابلوِ مذكور. ما هر قدر تابلو را تغییر دهیم، به خودی خود تأثیری در آمدن قطار ندارد.
بحث شیوع ظلم نیز این گونه است و از این‌گونه علامت‌ها كه خودشان علّت نیستند، در خصوص ظهور موارد متعدّدی گفته شده است؛ نظیر مثلاً آمدن دجال. همان طور كه معنا ندارد برای تعجیل در ظهور، بگردیم یك نفر به نام دجال بیابیم و از او حمایت كنیم كه اقدامات خاصی را انجام دهد، به همین ترتیب معنا ندارد برای تعجیل در ظهور، به افزایش ظلم بپردازیم.
ثانیاً آن‌گونه كه استاد مطهری هم متذكّر شده، در این حدیث تكیه بر روی ظلم شده است و سخن از گروه ظالم است كه مستلزم گروه مظلوم است و می‌رساند كه قیام مهدی(عج) برای حمایت مظلومانی است كه استحقاق حمایت دارند. بدیهی است كه اگر در حدیث گفته شده بود زمین را پر از ایمان و صلاح و توحید می‌كند، بعد از این‌كه پر از كفر و شرك و فساد شده بود، مستلزم این نبود كه لزوماً گروهی مستحق حمایت وجود داشته باشد. در آن صورت بود كه می‌شد استنباط كرد كه قیام مهدی موعود برای نجاتِ حقِّ از دست رفته و به صفر رسیده است، نه برای نجات گروه اهل حق ـ ولو به صورت یك اقلیت. (مطهری، 1371: ص 66).
ثالثاً به نظر می‌رسد با توضیحاتی كه در خصوص چگونگی تقویت جبهه حق داده شد (این‌كه وظیفه مهم، بالا بردن درك مردم درباره عدل و تشخیص حق از باطل است) می‌توان گفت: شاید مقصود از پر شدن زمین از ظلم، به اقتضای درك انسان‌ها باشد، نه به اقتضای افعال خارجی ظالمانه آن‌ها، یعنی شاید مقصود این است مردم به رشدی می‌رسند كه دیگر درك می‌كنند جهان پر از ظلم است و دیگر ظلم را تحمّل نمی‌كنند و برای همین منتظر عدل می‌شوند. برای این‌كه مسأله بهتر روشن شود می‌توان به تاریخ بشر نگاهی كرد؛ برای مثال مردم زمان فرعون در ظلمی بزرگ به سر می‌بردند؛ امّا می‌توان گفت: اعتراض جدّی‌ به این ظلم نداشتند و گویی كه به آن وضع راضی بودند یا حتّی برای این‌كه مقایسه بهتر شود اگر میزان ظلمی كه در كلّ جهان حدود 50 سال پیش می‌رفت را با ظلم امروز مقایسه كنیم، شاید مقدارش بیش‌تر نشده باشد؛ امّا حسّاسیت مردم جهان به ظلم بیش‌تر شده است. جنایاتی كه امریكا در ویتنام انجام داد، شاید به مراتب شدیدتر از جنایاتی باشد كه امروزه در عراق مرتكب می‌شود؛ امّا اعتراض جهانی كه امروزه به این جنایات می‌شود، در آن روز به آن جنایات نمی‌شد.
رابعاً كنار این حدیث، احادیث دیگری نیز وجود دارد مبنی بر این‌كه ظهور تحقّق نمی‌پذیرد، مگر این‌كه هر یك از شقی و سعید به نهایت كار خود برسد؛ یعنی سخن در این است كه هر دو گروه به نهایت كار خود می‌رسند نه این‌كه فقط اشقیا به نهایت درجه شقاوت برسند. همان‌طور كه در روایات اسلامی سخن از گروهی زبده است كه به محض ظهور امام، به آن حضرت ملحق می‌شوند. معلوم می‌شود در عین اشاعه و رواج ظلم و فساد، زمینه‌‌هایی عالی وجود دارد كه چنین گروهی را پرورش داده است. این خود می‌رساند كه نه تنها حق و حقیقت به صفر نرسیده است، بلكه فرضاً اگر اهل حق از نظر كمّیت قابل توجّه نباشند، از نظر كیفیت ارزنده‌ترین اهل ایمانند و در ردیف یاران سیدالشهداء. افزون بر این كه از نظر روایات اسلامی، در مقدّمه قیام و ظهور امام، یك سلسله قیام‌های دیگر از طرف اهل حق صورت می‌گیرد كه به طور قطع این‌ها نیز ابتدا به ساكن و بدون زمینه قبلی رخ نمی‌دهد و حتی در برخی روایات سخن از دولتی از اهل حق است كه تا قیام مهدی ادامه می‌یابد (مطهری، 1371: ص 67).



بخش سوم: آثار انتظار
در خصوص اعتقاد به مهدویت و ظهور منجی جهانی دو نوع اثر را می‌توان بررسی كرد: اوّل آثار عملی‌ كه بر این باور مترتّب است؛ یعنی اگر به ظهور مهدی اعتقاد داشته باشیم، چه كار باید بكنیم. این همان بحث انتظار بود كه در بخش پیشین گذشت. دسته دوم آثاری است كه به لحاظ نظری و گرایشی بر این اعتقاد مترتّب است كه به این لحاظ می‌تواند پاسخی دیگر به چرایی بحث انتظار باشد؛ یعنی باید منتظر بود؛ زیرا انتظار واقعی كه شرحش در بخش قبل گذشت، این آثار را در جان آدمی به ارمغان می‌آورد كه این‌جا به برخی از مهم‌ترین آن‌ها اشاره می‌كنیم:
1. تحقّق خوف و رجای معقول در تمام تلاش‌های اجتماعی.
1 ـ 1. رجای معقول (خوش‌بینی به آینده بشر):
درباره آینده بشر نظرات مختلف است. برخی می‌گویند شر و فساد و بدبختی، لازمه لاینفك حیات بشری است و لذا زندگی بی‌ارزش است و عاقلانه‌ترین كارها خاتمه دادن به حیات و زندگی است.برخی هم معتقدند: بشر در اثر پیشرفت حیرت‌‌آور تكنیك و ذخیره كردن انبارهای وحشتناك وسایل تخریبی، به مرحله‌ای رسیده كه بیش از یك گام با گوری كه با دست خود كنده فاصله ندارد؛ در حالی كه در منظر ما، ریشه فسادها و تباهی‌ها نقص روحی و معنوی انسان است. انسان هنوز دوره جوانی و ناپختگی را طی می‌كند و خشم و شهوت بر او و عقلش حاكم است. انسان بالفطره در راه تكامل فكری و اخلاقی و معنوی پیش می‌رود. نه شر و فساد لازم لاینفك طبیعت بشر است و نه جبر تمدّن، فاجعه خودكشی دسته جمعی را پیش خواهد آورد؛ بلكه جریان مبارزه حقّ و باطل ادامه می‌یابد و جلو می‌رود تا آن‌جا كه در نهایت منجر به حكومت عدل حضرت مهدی(عج) خواهد شد و چنین نیست كه زحمات اصلاحگران به سرانجام نرسد (مطهری، 1371: ص 59 و 60، و نیز 1372 الف: ص 58).
انسان در حالت عادی وقتی فراوانی ظلم و فساد و غلبه ظاهری ظالمان را در جهان می‌بیند، گاه با خود می‌اندیشد كه آیا می‌توانیم در مقابل این موج عظیم كاری از پیش ببریم و وعده ظهور به ما می‌گوید كه همه كارهای شما به سرانجام می‌رسد: وَلَقَدْ كَتَبْنَا فِی الزَّبُورِ مِن بَعْدِ الذِّكْرِ أَنَّ الْأَرْضَ یرِثُهَا عِبَادِی الصَّالِحُونَ (انبیا (21): 105).
1 ـ 2. خوف معقول ( امید واهی نداشتن به تلاش‌های خود): وعده منجی جهان در عین حال به ما می‌گوید كه به تلاش‌های خودتان فی نفسه امید نامحدود نداشته باشید؛ یعنی از خودتان انتظار نداشته باشید كه كلّ عالم را به تنهایی اصلاح كنید. اقدامات شما شرط لازم برای اصلاح جهانی است؛ امّا شرط كافی نیست؛ یعنی خلاصه جامعه بشری در سیر تكاملی‌اش از مهدی بی‌نیاز نخواهد بود.
2. توجّه به كیفیت به جای توجّه به كمیت: در تلاش‌های اجتماعی آن‌چه مهم است، تقویت فرهنگی و معنوی جبهه حق است كه این اقدام كیفی است، نه كمّی؛ یعنی آن‌چه مقدّمه ظهور است این نیست كه به لحاظ شناسنامه‌ای تعداد مسلمانان یا شیعیان افزایش یابد؛ بلكه آن‌چه اولویت بیش‌تری دارد، این است كه انسان‌ها تشنه حقیقت و عدالت شوند؛ پس تعداد یاران اوّلیه و اصلی حضرت شاید كم باشد؛ امّا چنان‌كه گفتیم، به لحاظ كیفیت در زمره برترین انسان‌هایند كه هر یك می‌تواند انقلابی در جان‌ها ایجاد كند. به تعبیر یكی از بزرگان، یاران مهدی(عج) اشخاصی از سنخ امام خمینی(ره) یا بالاتر از او خواهند بود. در واقع این‌كه خوبان هم باید به نهایت كار خود برسند، تاكید مهمّی است بر این‌كه بیش از كمّیت به كیفیت باید اندیشید.
3. خروج از پارادایم‌های رایج در تفكر غربی: دوره جدید، دوره سیطره فرهنگی جهان غرب بر عالم است و منتظر واقعی انسانی است كه تحت این سیطره واقع نمی‌شود. ما امروزه بسیاری از سخنان، گرایش‌ها، رفتارها و ... را به گونه‌ای تنظیم می‌كنیم كه در جهان مدرن و با الگوهای مدرن مقبولیت داشته باشد. از باب نمونه می‌توان به همین مسأله جهانی‌شدن اشاره كرد؛ در حالی‌كه معتقد به ظهور مهدی، با معادلاتی رفتار می‌كند كه در ظرف محدود معادلات دنیایی رایج در جهان مدرن نمی‌گنجد؛ بدین سبب، تمام معادلات آن‌ها را به راحتی به هم می‌ریزد كه باز در این زمینه, نگاهی به سیره زندگانی امام خمینی(ره) می‌تواند عبرت آموز باشد.



منابع و مآخذ:
1. قرآن كریم .
2. نهج‌البلاغه. تصحیح محمد دشتی، مؤسّسه نشر اسلامی وابسته به جامعه مدرسین قم، اول 1364ش.
3. ابراهیمی دینانی، غلامحسین. قواعد كلی فلسفی در فلسفه اسلامی. تهران، مؤسّسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی، دوم، 1372ش، ج3.
4. جوادی آملی، عبدالله. رحیق مختوم شرح حكمت متعالیه، قم، مركز نشر اسراء، اول، 1375ش، بخش پنجم از جلد اول.
5. سوزنچی، حسین. حل پارادوكس آزادی در اندیشه شهید مطهری، قبسات، زمستان 1382 و بهار 1383، ش 30 و 31.
6. شریعتی، علی. انتظار مكتب اعتراض، تهران، نشر الهام، 1362ش.
7. صدر المتالهین شیرازی. محمد بن ابراهیم قوام، الحكمه المتعالیه فی الاسفار العقلیه الاربعه، بیروت، دار احیاء التراث العربی، چهارم، 1410ق، ج 8.
8. طباطبایی، سید محمد حسین، المیزان فی تفسیر القرآن. بیروت، موسسه اعلمی للمطبوعات، دوم 1422ق.
9. طباطبایی، سید محمد حسین، انسان از آغاز تا انجام، صادق لاریجانی، تهران، انتشارات الزهرا، 1363ش.
10. مصباح یزدی، محمدتقی، جامعه و تاریخ از دیدگاه قرآن. قم، دفتر نشر اسلامی،‌1375ش.
11. مطهری، مرتضی، انسان كامل، تهران: صدرا، اوّل، 1367ش، الف.
12. ــــــــــــــ ، امدادهای غیبی در زندگی بشر، تهران؛ صدرا، سوم 1367ش،ب.
13. ــــــــــــــ ، پانزده گفتار، تهران، صدرا، اوّل، 1380ش.
14. ــــــــــــــ ، تكامل اجتماعی انسان، به ضمیمه هدف زندگی و ... . تهران، صدرا، هفتم، 1372ش، الف.
15. ــــــــــــــ ، حق و باطل تهران، صدرا، سیزدهم، 1372ش ب.
16. ــــــــــــــ ، سیری در سیره ائمه اطهار، تهران، صدرا، پنجم، 1369.
17. ــــــــــــــ ، سیری در سیره نبوی، تهران، صدرا، نهم، 1370.
18. ــــــــــــــ ، سیری در نهج‌البلاغه، تهران، صدرا، نهم، 1372 ج.
19. ــــــــــــــ ، عدل الهی، تهران، صدرا، هشتم، 1373 الف.
20. ــــــــــــــ ، فطرت، تهران، صدرا، چهارم، 1372 د.
21. ـــــــــــــ ، قیام و انقلاب مهدی از دیدگاه فلسفه تاریخ، تهران، صدرا، دوازدهم، 1371.
22. ــــــــــــــ ، مقدمه‌ای بر جهان‌بینی اسلامی، ج5، جامعه و تاریخ، تهران، صدرا، هفتم، 1374.
23. ــــــــــــــ ، مقدمه‌ای بر جهان‌بینی اسلامی، ج6، زندگی جاوید یا حیات اخروی، تهران، صدرا، هشتم، 1373 ب.

|+| نوشته شده توسط سيد محمد زارع در چهارشنبه چهاردهم دی 1384 و ساعت 17:5  
 مراحل ربودن امام موسى صدر در ليبى
قسمت هايى از متن سخنرانى خصوصى و منتشر نشده شهيد دكتر مصطفى چمران



تلفن سفارت لبنان درليبى زنگ مى زند. منشى تلفن را برمى دارد . صدايى را مى شنود كه صداى شيخ محمد يعقوب بوده است، صدا درخواست مى كند كه با نزار فرحات، كاردار سفارت لبنان، صحبت كند. زمانى كه اين كلمات را بر زبان مى راند، تلفن قطع مى شود. اين مسأله نشان مى دهد آنها در جايى بوده اند كه تلفن در دسترس شيخ محمد يعقوب قرار داشته است. او مى خواسته محل خود را به كاردار سفارت، آقاى نزار فرحات، گزارش بدهد كه مأمورين مى رسند و تلفن را قطع مى كنند. ساعت ۲ بعدازظهرآقاى نزار فرحات، پاسپورت هاى آقايان بدرالدين و صلح و مرهج را به هتل مى آورد كه به آن ها بازگرداند. ولى چون امام موسى و دوستانش را در هتل پيدا نمى كند، پاسپورت آقاى عباس بدرالدين را به آقاى مرهج مى دهد كه به او برساند. بعد از بازگشت آقاى نزار فرحات، ساعت ۳ صبح روز بعد به هتل تلفن مى كند، تا از مسؤولين هتل در مورد بازگشت امام موسى سؤال كند. مسؤولين هتل مى گويند: ما هيچ چيزى نمى دانيم.

تلاش پيگير براى توقف جنگ هاى داخلى

... آتش جنگهاى داخلى لبنان با اولين جرقه انفجار در عين الرمانه شعله ور شد. آن زمان، چپ وراست،هر دو، به شعله جنگهاى داخلى دامن زدند. هر يك از آنان براى خود مصالح ومنافعى درنظر داشتند. در حالى كه امام موسى و مقاومت فلسطين كه از وجود چنين نقشه و توطئه اى آگاهى داشتند، از اين انفجار ناراحت بودند و با تمام قوا سعى مى كردند به جنگ داخلى لبنان پايان دهند. آنها مى دانستند كه استعمار، نقشه اى جديد براى نابودى مسلمانها طرح كرده است، و سقوط در گرداب جنگهاى داخلى، يعنى سقوط در بزرگترين توطئه بين المللى براى نابودى مسلمان ها.
امام موسى براى جلوگيرى از جنگ داخلى لبنان به هر اقدامى دست زد. حتى براى اعمال قدرت روحى و معنوى، چندين روز همراه با هزاران نفر در مسجد «صفا» در بيروت روزه گرفت، تا اينكه بالاخره توانست آتش يك دوره از جنگهاى داخلى لبنان را خاموش كند. اما استعماردست بردار نبود، و با خدعه و نيرنگ آتش افروزى مى كرد. هنوز بعد از چهار سال، اين توطئه بزرگ بين المللى با سرعت وقدرت بيشترى پيش مى رود.
تنها شخصيتى كه در برابر اين توطئه بين المللى ايستاده بود و مبارزه مى كرد، شخص امام موسى صدر بود. به همين علت، چپ و راست، هر دو عليه او جبهه گيرى كردند و در كوبيدن او دست داشتند. در چهارسال جنگ داخلى لبنان، مى بينيم كه تنها كسى كه با شجاعت و صراحت در مقابل توطئه هاى بين المللى ايستاد و آنها را افشا كرد، شخص امام موسى بود. توطئه گران براى نابودى او يا ربودنش نقشه هاى زيادى طرح كردند كه آخرين آنها به ربوده شدن او ختم شد. حال مسأله ربوده شدن امام موسى صدر را برمى رسيم.

الجزاير نيز ميانجيگرى مى كند

در اول تابستان، ۱۹۷۸ امام موسى مسافرتى به الجزاير كرد. ۷ روز در آن كشوربا مقامات مهم الجزايرى گفت وگو كرد، و با مرحوم بومدين ۲‎/۵ساعت جلسه داشت. در اين سفر، يك پيمان مشترك بين جبهه آزادى بخش الجزاير و سازمان امل به امضا رسيد و پايه يك همكارى مشترك ريخته شد. اين مذاكرات، يكى ازموفقيت آميزترين گفت وگوهايى بود كه امام موسى با دولتهاى عربى برقرار كرد.در ضمن مباحثات، دولت الجزاير به امام موسى پيشنهاد كرد كه بهتر است روابط خودرا با دولت ليبى بهبود ببخشد. چون دولت ليبى سخت به امام موسى حمله مى كرد.روزنامه ها و راديوهاى وابسته به ليبى به امام موسى بد مى گفتند. سازمانهاى وابسته به آن كشور در لبنان عليه او توطئه مى كردند. امام موسى درجواب مسؤولين الجزايرى مى گويد كه از طرف ما هيچ ناراحتى نسبت به دولت ليبى وجود ندارد. اگر مشكلى هست، از طرف مسؤولين ليبى است. طرف الجزايرى پاسخ مى دهد: اگر ما قادر باشيم روابط شما را با ليبى بهتر كنيم، آيا شما حاضر هستيد؟ امام موسى هم موافقت كلى خود رااعلام مى كند. دولت الجزاير هم با مقامات وسفارت ليبى تماس گرفت و از آنها مى خواهد در بهبود روابط بين امام موسى و دولت ليبى اقدام كنند.
البته بايد بگويم كه قبل از اين تاريخ، تنها يك بار در سال ۱۹۷۵ امام موسى به ليبى سفر كرده بود. اين سفر براى حضور در كنگره اسلامى ليبى صورت گرفت. طى آن ملاقاتى هم با معمر قذافى دست مى دهد، كه در اين ملاقات امام موسى ۱۶ پروژه عمرانى براى مردم محروم جنوب لبنان و مقاومت در برابر اسرائيل به معمر قذافى پيشنهاد مى كند، و از قذافى مى خواهد كه خود او هم در اجراى آنها مشاركت كند، و هر پروژه اى را كه صلاح مى داند، در آنجا انجام دهد. براى مثال، يكى ازپروژه ها، ساختن پناهگاه در زير مدارس، حسينيه ها و مساجد شهرهاى جنوبى لبنان بود. پروژه ديگر، ساختن موانع در ورودى شهرها و ده هاى جنوب بود، تا در صورت هجوم تانكهاى اسرائيلى، از ورود آنها به شهر جلوگيرى به عمل آيد. طرح ديگر، تعليمات جوانان جنوب لبنان بود كه در برابر حملات اسرائيل از خود دفاع كنند. تعدادى طرح كشاورزى و آبيارى و ... نيز بود كه به وضعيت اقتصادى جنوب لبنان سروسامان مى بخشيد. ولى معمر قذافى با تمام اين پروژه ها مخالفت مى كند و مى گويد كار ما در حال حاضر خراب كردن است. ما بايد نظام مسيحى لبنان را خراب كنيم. هنگامى كه قدرت به دست مسلمانها افتاد، آنگاه شروع به ساختن خواهيم كرد. بنابراين، اكنون زمان ساختن نيست. در اينجا بود كه امام موسى با اومخالفت مى كند و مى گويد شما قادر نيستيد كه مسيحيت را از بين ببريد، چون ميليونهامسيحى دنيا پشت سر آنها ايستاده اند. اين يك خيال خام است. بنابراين اختلاف نظر به وجود مى آيد و از همان تاريخ، آقاى قذافى تمام انرژى و قدرت خود را در راه انفجار لبنان و تشديد جنگهاى داخلى صرف مى كند. يعنى به گروهها و افرادى پول مى دهد، تا جنگ را بيشتر و عميقتر كنند. در حالى كه برنامه امام موسى آن بود كه آتش جنگهاى داخلى لبنان به هر وسيله ممكن خاموش كند و به درون اين گرداب توطئه بين المللى نيفتد. بنابراين مى بينيم كه يك اختلاف ديد كلى ميان امام موسى و معمر قذافى از سال ۱۹۷۵ پديدار شد. بر اساس همين اختلاف نظر،روزنامه ها و راديوهاى وابسته به ليبى بزرگترين حملات را به امام موسى مى كنند. كاراين حملات، گاهى به فحاشى و هتاكى و تهمتهاى بسيار بسيار ناروا و زننده مى رسد، كه زبان از بيان آنها شرم دارد.

اولين اقدامات براى ربودن

پس از وساطت دولت الجزاير، سفارت ليبى در لبنان با امام موسى تماس مى گيرد و از وى دعوت مى كند كه به ليبى سفر كنند. در تاريخ ۲۵ آگوست سال ۱۹۷۸ امام موسى صدر همراه با شيخ محمد يعقوب و عباس بدرالدين به ليبى مى رود. در حالى كه در فرودگاه بيروت سركنسول دولت ليبى، سيدمحمود بن جورح، وعده اى از كاركنان سفارت ليبى از ايشان وداع مى كنند. بنابراين سفر امام موسى صدريك سفر رسمى و به دعوت رسمى دولت ليبى و با خرج دولت ليبى بوده است.

... و از انعكاس اخبار امام جلوگيرى مى كند

دردوران اقامت امام موسى صدر در ليبى هيچ تماس تلفنى يا مكاتبه اى از طرف ايشان وهمراهانشان با دنياى خارج به عمل نمى آيد. در حالى كه ما مى دانيم امام موسى صدر عادت داشت همه روزه اعمال و كارهاى خود را به دوستانش دربيروت و خانواده خويش در پاريس اطلاع دهد. همچنين امام موسى صدر، آقاى عباس بدرالدين را كه يكى از روزنامه نگاران معروف لبنان و صاحب امتياز خبرگزارى لبنان است، با خود برده بود، تا اخبار روزانه مربوط به سفر را به خبرگزاريهاى لبنان و دنيا گزارش بدهد. ولى طى اين ايام، هيچ تماسى از سوى امام موسى صدر، يا عباس بدرالدين، از طريق تلكس يا تلفن و يا چيزديگرى به عمل نمى آيد. حتى امام صدر هيچ تماس تلفنى با خانواده اش نمى گيرد. در صورتى كه ضرورت داشت ارتباط هميشگى برقرار باشد، اما هيچ ارتباط و تماسى به عمل نمى آيد. بعد مى بينيم كه دستگاههاى خبرگزارى ليبى هم از ورود امام موسى صدر و دوستانش هيچ خبرى را گزارش نمى كنند. در حالى كه شخصيتهاى خيلى كم اهميت تر از امام موسى را در روزنامه ها و راديو وتلويزيون ياد، و فعاليتهايشان را ذكر مى كنند. در فرودگاه ليبى، «احمد شحاطى» از آقاى صدر استقبال مى كند. او بزرگترين شخصيت سياسى بين المللى ليبى است، و تقريباً مى توان او را مسؤول روابط خارجى ليبى به حساب آورد. ولى با تمام اين احوال در خبرگزاريهاى ليبى هيچ ذكرى از امام موسى به عمل نمى آيد. امام موسى در هتل «الشاطى» طرابلس سكونت مى كند.

امام در محاصره نيروهاى امنيتى

محل سكونت او را در قسمتى از ساختمان قرار مى دهند كه زير نظر دستگاه اطلاعات ليبى بوده است: بخش شماره ۳۵۱. هنگامى كه يكى از دوستان آقاى صدر براى ديدار او به اين بخش هتل مى رود، احساس مى كند كه مسؤولين امنيتى ليبى درباره هويت و مشخصات او تحقيقات كامل به عمل مى آورند، تا به اواجازه دهند كه به اين قسمت برود. در تاريخ ۲۶ يا ۲۷ آگوست كه احمد شحاطى به زيارت امام موسى مى آيد، تلويزيون رسمى ليبى گفته هاى امام موسى و احمدشحاطى را ضبط مى كند. ولى متأسفانه از تلويزيون پخش نمى شود.
در تاريخ ۲۸ آگوست، آقاى «محمد سلمان»، كه يك خبرنگار لبنانى الاصل، ولى ساكن ليبى است، با امام موسى مصاحبه اى مى كند. مذاكره ميان او و امام موسى هم ضبط مى شود، اما اين مذاكرات هم از راديوى ليبى پخش نمى شود. در تاريخ ۲۹ آگوست آقاى «منح الصلح» و «اسعد مقدم» و «طلال سلمان» و «بشاره مرهج» و «محمد سلمان» به ديدار امام موسى مى آيند و چندين ساعت با او به گفت وگو مى نشينند. اطلاعاتى كه در چندروز گذشته به ما رسيد، از طرف همين اشخاص، و آقاى اسعدمقدم و محمد سلمان است، كه در اين جلسه با آقاى صدر گفت وگو كردند. در اين جلسه است كه آقاى صدرناراحتى خود را از آنچه در ليبى در چند روز گذشته بر او گذشته است، به اين افراد ابرازمى كند.

ليبى به سفارت لبنان خبر نمى دهد

در تاريخ بيست و نهم آگوست، آقاى «عباس بدرالدين» به كاردار سفارت لبنان در ليبى،آقاى « نزار فرحات»، مراجعه مى كند و به او اطلاع مى دهد كه امام موسى صدر در ليبى است. كاردار سفارت لبنان اظهار تأسف مى كند كه تا به حال از ورود امام موسى صدر اطلاعى پيدا نكرده است. فوراً امام موسى صدر و دوستانش رابراى صرف غذا و افطار (چون ماه رمضان هم بود) به خانه خودش دعوت مى كند. آن روز ۲۷رمضان بود. در ديدارى كه با آقاى فرحات به عمل مى آيد، عباس بدرالدين از اودرخواست مى كند كه ويزاى پاريس را براى وى تهيه كند، تا او هم بتواند در كنار آقاى صدر به پاريس برود. در اينجاست كه مى بينم امام موسى و شيخ محمد يعقوب چنين درخواستى از كاردار سفارت براى ويزاى پاريس نمى كنند. به عبارت ديگر، امام موسى و شيخ محمديعقوب ويزاى ورود به پاريس را از لبنان درپاسپورت خود داشته اند، و احتياجى به گرفتن ويزاى مجدد نبوده است. در حالى كه عباس بدرالدين ويزا نداشته و پاسپورت خود را مى دهد كه ويزاى ورود به پاريس را براى او بگيرند. آقاى منح الصلح و بشاره مرهج هم كه در آنجا حضور داشتند، پاسپورتهاى خود را به آقاى فرحات مى دهند، تا براى آنها هم ويزا گرفته شود. يعنى جلسه اى بودكه همه نشسته بودند. هنگامى كه كاردار سفارت لبنان حضور داشته همه پاسپورتهايشان را مى دهند، تا ويزا بگيرند، جز امام موسى و شيخ محمد يعقوب.
شب بعد كه سى ام آگوست است، بنابر دعوت براى افطار در خانه نزار فرحات ، عده اى حضور داشتند. بين آنها منح الصلح، اسعد مقدم و طلال سلمان هم بوده اند. طلال سلمان مدير روزنامه «السفير» در بيروت است. آنها آگاهى مى يابند كه امام موسى تمام روز را در هتل منتظر ملاقات با معمر قذافى بوده است. حتى شماره تلفن خانه آقاى فرحات را به اداره هتل مى دهد، تا قذافى او را در هر لحظه براى ملاقات بخواهد، فوراً به آنجا برود. ساعت ۹‎/۵ شب امام موسى به هتل برمى گردد، تا اگر قرار باشد ملاقاتى صورت بگيرد، بتواند به سرعت خود را برساند. ولى هيچ اثرى از ملاقات نبوده است. در اينجاست كه احمد شحاطى به هتل مى آيد و مى گويد ملاقات با قذافى ممكن است هر ساعت انجام بگيرد؛ يعنى موعد و قرار معينى ذكر نمى كند. ولى مى گويد حاضر باشيد كه هر ساعت ممكن است ملاقات انجام بگيرد. امام موسى هم اضطرار خود را به سفر ابراز مى كند، ومى گويد بايد هر چه سريعتر به پاريس برود. و چون كار ضرورى دارد، نمى تواند مدت زيادى بماند. اگر اين ملاقات در اين ماه انجام نگيرد، ان شاءاللَّه در ماههاى ديگر ووقت مناسبتر انجام خواهد گرفت.

حركت به سوى ملاقات با قذافى

در تاريخ ۳۱ آگوست، ساعت ۱‎/۵بعدازظهر آقاى اسعد مقدم با يكى از دوستان خود، امام موسى و همراهانش را در ورودى هتل الشاطى مى بيند. به آقاى مقدم گفته مى شود كه آن ها درراهند، تا با ماشينهاى رسمى دولتى به ملاقات قذافى بروند. او براى آنها آرزوى موفقيت مى كند. بنابراين آخرين لحظه اى كه امام موسى در طرابلس ديده مى شود، ساعت ۱‎/۵بعدازظهر روز ۳۱ اگوست در ورودى هتل الشاطى بوده است.
سپس تلفن سفارت لبنان درليبى زنگ مى زند. منشى تلفن را برمى دارد . صدايى را مى شنود كه صداى شيخ محمديعقوب بوده است، صدا درخواست مى كند كه با نزار فرحات كاردار سفارت لبنان صحبت كند. زمانى كه اين كلمات را بر زبان مى راند، تلفن قطع مى شود. اين مسأله نشان مى دهد آنها درجايى بوده اند كه تلفن در دسترس شيخ محمديعقوب قرار داشته است. او مى خواسته محل خود را به كاردار سفارت، آقاى نزارفرحات، گزارش بدهد كه مأمورين مى رسند و تلفن را قطع مى كنند. ساعت ۲ بعدازظهرآقاى نزار فرحات، پاسپورتهاى آقايان بدرالدين و صلح و مرهج را به هتل مى آورد كه به آنها بازگرداند. ولى چون امام موسى و دوستانش را در هتل پيدا نمى كند، پاسپورت آقاى عباس بدرالدين را به آقاى مرهج مى دهد كه به او برساند.بعد از بازگشت آقاى نزار فرحات، ساعت ۳ صبح روز بعد به هتل تلفن مى كند، تا ازمسؤولين هتل در مورد بازگشت امام موسى سؤال كند. مسؤولين هتل مى گويند: ماهيچ چيزى نمى دانيم.

امام ربوده مى شود

دولت ليبى رسماً اعلام كرده است كه در ساعت ۸ بعدازظهر روز ۳۱ آگوست، امام موسى صدر، شيخ محمد يعقوب و عباس بدرالدين در هواپيماى «آليتاليا» به شماره ۸۸۱ از ليبى به شهر رم مسافرت كرده اند و براى اثبات مدعاى خود ليست مسافرين هواپيما را انتشار داده كه در آن، اسامى اين سه نفر هم آمده است. حتى دولت ليبى مدعى است كه چون جاى درجه يك براى اين مسافران در هواپيما نبوده، اجباراً سه نفر از افراد را ازدرجه يك به درجه توريستى انتقال داده و اين ۳ نفر را به جاى آنها در قسمت درجه يك جايگزين كرده است. حتى نام كسى كه آنها را بدرقه كرده و به فرودگاه رسانده، هم دراين بيانيه ذكر شده است.

نيروهاى امنيتى ... با عمامه امام

ساعت ۱۰ صبح روز بعد، دو نفر وارد هتل «هاليدى اين» در شهر رم مى شوند. يكى از آنها خود را شيخ محمد يعقوب معرفى مى كند، و لباس عادى داشته. فرد ديگرخود را موسى صدر معرفى مى كند كه معمم بوده است. آنها دو اتاق به شماره هاى ۷۰۱ و ۷۰۲ اجاره مى كنند و پول يك هفته را هم از قبل مى پردازند. در اينجا مردى كه با مسؤول هتل صحبت مى كند، كسى است كه خودش را شيخ محمديعقوب معرفى كرده است. شخص ديگر دورتر مى ايستد، و جلوى ميز اطلاعات نمى آيد. كارتهايى كه براى پذيرش اين دو نفر نوشته شده، نه به خط صاحب هتل است،نه به خط شيخ محمد يعقوب و نه به خط امام موسى. پس خط شخصى ديگر است،يعنى شخصى كه خود را شيخ محمديعقوب معرفى كرده است. اين شخص به هنگام نوشتن نام خود، نوشته است:« محمد شحاده». نام اصلى شيخ محمديعقوب، محمديعقوب است يعنى نام خانوادگيش يعقوب است و اسم پدرش شحاده است . درپاسپورت مى نويسند محمد شحاده يعقوب. اين شخص نام خود را نوشته محمدشحاده، در حالى كه اگر اين شخص شيخ محمد يعقوب بود، لااقل نام خود را درست مى دانست و درست مى نوشت، و اين اشتباه بزرگ را نمى كرد. بنابراين اين دونوشته، نه به خط شيخ محمد يعقوب است ونه خط امام موسى و نه به خط صاحب هتل. هنگامى كه چمدانهاى امام موسى و شيخ محمديعقوب را به طبقه هفتم و اتاق شماره ۷۰۱ مى برند، اين شخص كه به اصطلاح شيخ محمد يعقوب بوده، دست به جيبش مى برد و پول بسيار زيادى به دلار بيرون مى آورد و مبلغ گزافى به آن خدمتكار انعام مى دهد. به طورى كه او از زياد بودن اين مبلغ تعجب مى كند. اين مطلب در روزنامه ها آمده، و مبلغش هم ذكر شده بود. بعد آنها فقط ۱۰ دقيقه در هتل مى مانند. آن كسى كه خود را امام موسى معرفى كرده بود، تغيير لباس مى دهد و با لباس شخصى از هتل خارج مى گردد، و ديگر برنمى گردد. در حالى كه چمدانها داخل اتاق ، و پاسپورتها روى ميز گذاشته شده اند. پاسپورتها و چمدان متعلق به امام موسى و شيخ محمد يعقوب بوده است.
بزرگترين ادعاى ليبى اين است كه ليست مسافران هواپيما موجود بوده، و اسم اين دو تن در آن ذكر شده است و وارد ايتاليا شده اند. بعد به هتل هاليدى اين وارد شده اند.اما در اينكه بعد از هتل به كجا رفته اند، ديگر ازخود سلب مسؤوليت مى كند.

آغاز تحقيقات دادستانى كل لبنان

از طرف خانواده امام موسى صدر ۱۰ نفر به ايتاليا رفتند، تا در اين باره تحقيق كنند.آنها در تحقيقات خود با خلبان هواپيماى ۸۸۱ ايتاليايى، معاون خلبان، ميهمانداران زن و عده زيادى از مسافران هواپيما مصاحبه كردند، و عكس امام موسى و شيخ محمد يعقوب را به آنها نشان دادند. در بين تمام اين افراد هيچ كس امام موسى وشيخ محمد يعقوب را در هواپيما نديده است. در حالى كه با آن لباس مخصوص، وعمامه و عبا و آن هيبت كاملاً جلب نظر كرده اند، و محال است كه كسى آنها را يكبارببيند و بعد از يك هفته و يا يك ماه فراموششان كرده باشد. حتى بين سرنشينان اين هواپيما، سه خانواده لبنانى هم بوده اند، كه مسلماً اگر امام موسى را مى ديدند، فراموش نمى كردند. يك مصاحبه تلويزيونى هم با خلبان هواپيما و بعضى از ميهمانداران به عمل آمد. اين مصاحبه در تلويزيون ايتاليا پخش شده و اين افراد ديدن امام و همراهش را رسماً رد كردند.

تكذيب آليتاليا

شركت آليتاليا يك بيانيه رسمى صادر كرد كه در شب ۷۸‎/۹‎/۲۵ درتلويزيون ايتاليا پخش شد. در اين بيانيه آمده بودكه اسامى امام موسى و شيخ محمديعقوب و عباس بدرالدين در ليست هواپيماى ۸۸۱ بوده (هواپيمايى كه در تاريخ ۳۱ آگوست از شهر طرابلس به شهر رم رفته بود). اما اين اشخاص، آن اشخاص حقيقى يعنى امام موسى صدر، رئيس طايفه شيعه در لبنان،شيخ محمد يعقوب و خبرنگار معروف عباس بدرالدين، نبوده اند. اين اشخاص در آن هواپيما نبوده اند. در همان شب، تلويزيون ايتاليا مصاحبه اى با خلبان هواپيما انجام مى دهد. او مى گويد اين افراد را در هواپيما نديده است؛ نه با لباسهاى دينى ونه با لباسهاى شخصى. وى پس از اينكه عكسها را مشاهده كرده، گواهى داده اين افراد رادر هواپيما نديده است.

افشاى فورى سناريوى دروغين

در خصوص ورود اين دو نفر به هتل هاليدى اين نيز مى دانيم كه اين دو نفر در ساعت ۱۰صبح روز اول سپتامبر، در آن هتل پذيرش شده اند. بايد پرسيد كه آنها ازساعت ۸‎/۵ شب تا ۱۰ صبح كجا بوده اند. آيا ممكن است كه امام موسى وهمراهانش شب را در خيابان ، يا داخل ماشين گذرانده باشند؟ غيرممكن است! ازساعت ۸‎/۵ شب و يا ۱۰ شب تا ۱۰ صبح كجا بوده اند؟ سپس تحقيقاتى كه به عمل آمد نشان داد، دو نفرى كه خود را آنجا معرفى كرده اند، مردانى سياه چرده، كوتاه قد و لاغر بوده اند. مشخصات آنها با امام موسى و شيخ محمد يعقوب تفاوت اساسى دارد. آنها نمى توانند امام موسى و محمد يعقوب بوده باشند! افزون بر اين، يك نفر از آنها معمم بوده ويك نفر با لباس شخصى. در حالى كه خيلى بعيد به نظر مى آيد كه شيخ محمد يعقوب، عمامه را از سرش بردارد و به صورت عادى ظاهر شود. ديگر آنكه، فردى كه اين اوراق را پر كرده، نه امام موسى است، نه شيخ محمديعقوب و نه صاحب هتل. نوشته ها به خط ديگرى است. همان طور كه گفتيم مسؤول هتل اين دو نفر را افرادى سيه چرده و لاغر و كوتاه قد ذكر مى كند كه با مشخصات امام موسى و شيخ محمد يعقوب به كلى متفاوت است. اين دو نفر فقط ۱۰ دقيقه وارد اتاقهايشان مى شوند، و حتى ازدست شويى هم استفاده نمى كنند. فقط چمدانها را روى زمين گذاشته، پاسپورتها را روى ميزقرار مى دهند و بدون پاسپورت خارج مى شوند. آن شيخ هم لباس خود را عوض مى كند و با لباس شخصى مى رود. در حالى كه در ۲۰ سال گذشته هيچ وقت امام موسى با لباس شخصى ديده نشده است. تمام اينها نشان مى دهد كه اين دو نفر امام موسى و شيخ محمد يعقوب نبوده اند، و دو نفر ديگر بوده اند كه اين نقش را بازى كرده اند.
درباره عباس بدرالدين گفته بودند كه وارد هتل «ساتلايت» مى شود. در فرودگاه رم تنها براى ۴۸ ساعت ويزاى ايتاليا مى گيرد و قرار بوده كه پس از آن به مالت سفر كند. در حالى كه او نه با هتل ساتلايت تماس گرفته و نه به مالت سفر كرده است. اين نشان مى دهد فردى كه به نام عباس بدرالدين به ايتاليا رفته، يكباره گم شده و سرنوشتش به هيچ وجه معلوم نيست. درباره عباس بدرالدين گفتيم در روز ۳۱ آگوست كه پاسپورت شيخ محمديعقوب و امام موسى صدر را مى گيرند تا به آنها ويزابدهند، پاسپورت عباس بدرالدين وجود نداشته است. چون او پاسپورتش را به نزار فرحات سركنسول لبنان در ليبى داده بود، تا برايش ويزاى فرانسه بگيرد. چون در آن لحظه پاسپورت وى نبوده، نمى توانستند برايش ويزاى ايتاليا بگيرند. بنابراين دير شده بود، لذاپاسپورت او را در لحظات آخر با هواپيما مى فرستند. بدون اينكه ويزاى ايتاليا داشته باشد. ويزاى ايتاليا را براى او در خود فرودگاه رم به مدت ۴۸ ساعت مى گيرند. پس اين تفاوت بين عباس بدرالدين و دو نفر ديگر از اينجا سرچشمه مى گيرد كه پاسپورت بدرالدين از لحظه اى كه آنها را مى گيرند و به دستگاه امنيتى مى برند، نزد وى نبوده است.

شتاب زدگى ربايندگان

موضوع مهمى كه بايد گفت، اين است كه در تاريخ ۳۱ آگوست، ساعت ۵بعدازظهر، شخصى به سفارت فرانسه در ليبى مراجعه مى كند، تا براى امام موسى صدر و شيخ محمديعقوب ويزاى فرانسه بگيرد. در سفارت فرانسه بعد از بازرسى پاسپورت ها روشن مى شود كه ويزاى فرانسه براى آن دو نفر وجود دارد. بنابراين به آن فرد گفته مى شود كه اين دو نفر ويزاى فرانسه دارند و احتياجى به گرفتن ويزاى مجدد نيست. وى كه مأمور دولت ليبى بوده است، مى گويد من اين حرفها را نمى فهمم و براى اين دو نفر ويزا مى خواهم. سفارت فرانسه در ليبى به سفارت فرانسه در بيروت تلگرافى مى زند واز آنها كسب اطلاع مى كند؛ آيا شما به امام موسى صدر و شيخ محمديعقوب ويزاى فرانسه داده ايد؟ آيا اين ويزاها صحيح هستند يا خير؟ چراكه اينها دوباره آمده اند ويزا بگيرند. سفارت فرانسه در جواب مى گويد اگرپاسپورت متعلق به امام موسى صدر است، تسهيلات لازم را براى آنها فراهم كنيد. به آنها ويزا دهيد، و ناراحتشان نكنيد. بنابراين آنهادوباره به پاسپورتهاى امام موسى صدر و شيخ محمديعقوب ويزاى فرانسه مى دهند. فردى كه به سفارت فرانسه رفته بود، از افراد وزارت امور خارجه ليبى بوده است.

امام موسی صدر هرگز وارد ايتاليا نشده است

مطلب ديگرى كه بايد بدان اشاره كرد، آن است كه ويزاى ايتاليايى امام موسى وشيخ محمديعقوب در همان تاريخ ۳۱ آگوست، و پس از گرفتارى اين دو نفر به دست آمده است. يعنى آنها هيچ وقت نمى خواستند به ايتاليا بروند و ويزاى ايتاليا نگرفته بودند. ولى بعدازظهر همان روز ناپديد شدند، و برايشان ويزاى ايتاليا گرفته شد. همان طور كه گفتيم، چون پاسپورت عباس بدرالدين وجود نداشته، براى او حتى ويزاى ايتاليا را نمى توانند بگيرند، و مجبور شدند در فرودگاه رم براى او ويزابگيرند. بليتى كه به نام اينها صادر مى شود به تاريخ ۳۱ سپتامبر است. در حالى كه مى دانيد تاريخ سفر آنها ۳۱ آگوست بوده كه ماه هشتم است، و اين نشان مى دهد كه بليتها يك ماه اختلاف تاريخ دارند؛ زيرا سپتامبر، ماه نهم است. يعنى بليتهايى كه در داخل چمدان امام موسى و شيخ محمد يعقوب گذاشتند، بليتهايى بود كه بعداً صادر شده است. بعد از آگوست ماه سپتامبر است . سپتامبر ماه نهم است. ليبيايى ها مى خواستند تاريخ را برگردانند. روز را به سى و يكم تغيير دادند. اما ماه نهم به ماه هشتم تبديل نشد. بنابراين در بليتى كه براى آنها تهيه شده، يك ماه اختلاف حاصل شده است. اين نشان مى دهد بليتها قلابى بوده اند. همان طور كه مى دانيد، شخصى كه از هتل خارج مى شودمعمولاً پاسپورت رادر جيبش مى گذارد. بخصوص يك خارجى كه در كشورديگرى به سر مى برد، محال است بدون پاسپورت خارج شود. در حالى كه مى بينيم كه اين دو نفر پاسپورتهايشان را در اتاق گذاشته و بدون پاسپورت خارج شده اند. همچنين مى بينيم كه قفلهاى چمدان امام و شيخ محمديعقوب شكسته و به زور باز شده است. در حالى كه اگر خود امام و شيخ محمد يعقوب اين چمدانها را آورده و درآنجا گذاشته بودند، مى دانستند كه چگونه بازشان كنند و قفلها را نمى شكستند. خيلى بعيد است، كارگران يا مسؤولين قفلها را شكسته باشند. اين نشان مى دهد، كسان ديگرى قفلها را شكسته و چمدان ها را به هتل آورده اند.

گزارش مجله ايتاليايى

اطلاعاتى هم در مجله«ال مساجيرو» زير عنوان «آيا امام موسى ربوده شده است؟» آمده، كه ترجمه آن از اين قرار است:
«به تأكيد مى توان گفت كه امام موسى صدر و مستشار او، آن دو نفرى نيستند كه درهواپيماى ايتاليايى كه طرابلس را ترك كرد، سوار شده بودند. ثانياً امام موسى مطلقاً پايتخت ليبى را ترك نگفته است و دو مردى كه سوار هواپيما شدند و به هتل هاليدى اين رم رفتند، امام موسى و شيخ محمد يعقوب نيستند. بلكه اين دو نفر را براى گمراه كردن افكار مردم و سرپوش گذاشتن بر ربوده شدن امام موسى فرستاده اند.»

اطلاعات سرى دولت هاى عربى

مسأله مهم ديگرى كه براى ما مطرح است و نظر ما را اثبات مى كند، گزارشهاى خصوصى از سوى دولتهاى عرب درباره ربوده شدن امام موسى صدر است. دولت سوريه و همچنين الجزاير و نيز مقاومت فلسطين، بارها به نمايندگان شيعيان لبنان اظهار كردند كه امام موسى در ليبى است. حتى محل او و انتقال او از محلى به محل ديگر را براى مدت درازى ذكر مى كردند. حتى يكى از فرماندهان عرب قصدداشت با عده اى كماندو به محل اقامت امام موسى حمله كند و او را نجات دهد، ولى دولت متبوعش مانع اين كار شد. چراكه احساس كرد خطر بزرگى براى حيات امام موسى خواهد بود. خود ابوعمار بارها به ليبى رفته و براى بازگرداندن امام موسى با قذافى صحبت كرده است.

۹ ميليون دلار حق السكوت

حتى حدود ۲ ماه پيش خبرى به فرماندهان فتح گزارش شده بود و در آن آمده بود كه ابوعمار در سفر ۲ ماه پيش خود به ليبى،هنگامى كه وارد آن كشور مى شود، قذافى به او ۹ ميليون دلار مى دهد و ياسر عرفات درجواب او مى گويد:« من براى پول نيامده ام. من آمده ام كه امام موسى را برگردانم».قذافى هم عصبانى مى شود و با او مشاجره مى كند. بنابراين مى بينيم اسناد و مداركى كه از دولتهاى عربى و غيرعربى به دست آمده است، همگى دال بر اين مطلب بوده كه امام موسى صدر در ليبى است، و هرگز از ليبى خارج نشده است. همچنين پى جوييها وارتباطات جاسوسى ديگرى هم از طرف بعضى افراد در ليبى انجام گرفته، كه همگى تأكيد دارند امام موسى در ليبى است .
حتى برخى محل اقامت او را هم ذكركرده اند. يك بار هم گفته شد كه يك ماهواره آمريكايى عكس محلى را كه امام موسى در آن زندانى است، گرفته است. آن عكس در پاره اى روزنامه هاى لبنانى وخارجى چاپ شد. بعد از انتشار آن عكس بود كه محل اقامت امام موسى را عوض كردند و او را به نقطه ديگرى بردند.

تظاهرات اعتراض آميز در برابر هتل قذافى

بعد از ربوده شدن امام موسى، مردم لبنان دست به تظاهرات زدند. اين تظاهرات حدود ۱۰ روز پس از ربوده شدن او صورت گرفت. در سرتاسر لبنان مغازه ها و ادارات را بستند. در شهر صور، صيدا، بيروت و بعلبك تظاهرات بزرگى برپا شد، كه تا آن تاريخ بى نظير بود. در شهر صور، حداقل صدهزار نفر در تظاهرات شركت كردند.
درآن محيط رعب و وحشتى كه بر جنوب لبنان سيطره داشت، جمع شدن صد هزار نفر خيلى عجيب به نظر مى رسيد. پس از ده روز كه اين تظاهرات به نتيجه نرسيد،اعتصاب غذاى عمومى در سرتاسر لبنان آغاز شد. عده زيادى از مردم در مساجد به روزه نشستند و خواستار بازگشت امام موسى شدند. بعد از آن، هنگامى كه كنگره سران عرب در دمشق تشكيل مى شود، بيش از سيصد هزار نفر از مردم بيروت،بعلبك، صور و صيدا با ماشينهاى خود به راه افتادند، و حدود ساعت ۴ بعدازظهر وارددمشق شدند. فرياد »بالروح، بالدم نفديك يا امام« كه از اتوبوسها و ماشينهاى حامل تظاهركنندگان به آسمان طنين انداز مى شد شهر دمشق را لرزانيد.
در آنجا بود كه نمايندگان اين جمعيت كثير به حضور حافظ اسد مى رسند و او آنها را به اتاقى هدايت مى كند. سپس قذافى را نزد آنها مى برد. قذافى به مدت يك ساعت با آنها گفت وگو مى كند. قذافى در ابتداى سخن خود به آنها مى گويد كه آيا همه شما شيعه هستيد؟ درميان ۴ نفرى كه در جلسه نشسته بودند، فردى سنى بود، به نام شيخ احمدالزين، كه قاضى شهر صيداست. او بلند مى شود و مى گويد: »من سنى هستم، اما امام موسى فقط متعلق به شيعيان نيست، متعلق به همه مسلمين است«. او دفاع سختى از امام موسى مى كندو مى گويد به همين علت است كه من هم براى بازگرداندن او آمده ام.
بعد قذافى مى گويد:« آيا او ايرانى نبوده است؟ امام موسى، ايرانى است«. اومى خواست تلويحاً بگويد چرا براى يك ايرانى اينقدر خود را زحمت مى دهيد ، مبارزه مى كنيد و تظاهرات به راه مى اندازيد! .......

امام هرگز از ليبى خارج نشده است

دادستانى ايتاليا تحقيقات گسترده اى را آغاز كرد وبا مراجعه به مسافران هواپيما، پليس گذرنامه، مأموران گمرك، خدمه وخلبان هواپيما وبا استفاده از اطلاعات منابع امنيتى خود سرانجام حكم زير را صادر كرد:
امام موسى صدر و دو همراه وى هرگز از ليبى خارج نشده اند.
بنابراين سرانجام تمام اظهارات رسمى مقامات ليبيايى تكذيب شد و حكومت ليبى به عنوان عامل اصلى ربودن امام صدر تعيين شد.


 

|+| نوشته شده توسط سيد محمد زارع در چهارشنبه چهاردهم دی 1384 و ساعت 16:54  
 رود نيل

مقدمه

مقدار آب رودخانه‌ها ، در مقایسه با حجم آب کره ، بسیار ناچیز است. با این وجود بسیاری از تغییرات ایجادشده در سطح خشکیهای عالم ناشی از عملکرد آبهای جاری است. رود و بستر آن ، یعنی «رودخانه» نقش مهمی در زندگی بشر دارند.

نحوه تشکیل رود

       در ابتدای هر بارندگی آب باران بر اثر تبخیر به اتمسفر باز می‌گردد. یا به داخل زمین نفوذ می‌نماید. ولی با افزایش سرعت و مدت بارندگی به تدریج در صدد تبخیر کاهش می‌یابد و بارش بیش از مقداری می‌شود که زمین قادر است جذب کند. در این موقع آب در سطح زمین جاری می‌شود. این آبها ابتدا بصورت قشر نازکی از آب و یا تعداد زیادی از جویبارهای بسیار کوچک و درهم جریان می‌یابند و سپس در مجاری معینی متمرکز می‌شوند. این مجاری شاخه‌های اولیه رود هستند. این شاخه‌ها مرتبا به هم می‌پیوندند و رودخانه اصلی را بوجود می‌آورند.

حوضه آبریز

       به تمام منطقه‌ای که آب آن وارد یک رودخانه می‌شود، یا به عبارت دیگر به تمامی منطقه هائي که بوسیله یک رودخانه و شاخه‌های آن زهکشی می‌شود، حوضه آبریز می‌گویند. خطی که حوضه‌های آبریز مجاور را از یکدیگر جدا می‌کند خط تقسیم نامیده می‌شود. در یک حوضه آبریز ، که یک سیستم زهکشی طبیعی است، مجاری زهکشی ، یا به عبارتی آبراهه‌های فراوان ، وجود دارد.

دبی رود

        حجم آبی که در واحد زمان از مقطع عرضی یک رودخانه عبور می‌کند دبی رود خوانده می‌شود که معمولا آن را به متر مکعب در ثانیه بیان می‌کنند. مقدار دبی در واقع برابر است با حاصلضرب سرعت جریان آب در سطح مقطع رودخانه. دبی یک رودخانه در طول سال تغییر می‌کند و معمولا در بهار ، به علت ذوب یخ و زیاد شدن بارندگی و جاری شدن سیلاب ، افزایش می‌یابد. در ایام گرما سال دبی رودخانه به حداقل می‌رسد.


رودهای دائمی و فصلی

        رودخانه‌ها را از نظر تغییر مقدار آب در طول سال به دو دسته «دائمی» و «فصلی» تقسیم میکنند. در اقلیمهای مرطوب که مقدار بارندگی زیاد و تبخیر کم است رودخانه‌ها از نوع دائمی هستند. آب این رودخانه‌ها در زمانی که بارندگی نیست از ذوب برف و یخ نواحی مرتفع و یا از ورود آبهای زیرزمینی به داخل آنها تامین می‌شود. در مقابل در مناطق خشک که مقدار بارندگی کم و تبخیر زیاد است رودخانه‌ها بیشتر موقتی و فصلی‌اند.



 رود نیل

              نيل ، شاهرگ حياتي در قلب آفريقا و طويل ترين رودخانه جهان است؛ با طول تقريبي چهار هزار مايل (  رود نیل با 6671 کیلومتر طول) . این رود از رشته کوه‌هایی در مرکز قاره آفریقا سرچشمه می‌گیرد و راه طولانی خود را به سمت شمال آغاز می‌کند؛ در طی مسیر، رودهای زیادی که از کوه‌های غرب این قاره سرچشمه گرفته‌اند، به آن می‌پیوندند. اين رودخانه از 9كشور اوگاندا، سودان، مصر، اتيوپي، زئير، كنيا، تانزانيا، رواندا و بروندي مي گذرد و سرانجام به دریای مدیترانه می‌ریزد.

          نیل شاهراه حیاتی این کشورهای خشک و بیابانی و سبب برتری موقعیت آنها بر دیگر کشورهای آفریقایی است.

ين رودخانه در ميان ركوردداران جهان جايگاه خاصي دارد. تحقيقات اخير نشان مي دهد كه اندازه و محل اصلي اين رودخانه طي ميليون ها سال تغييرات زيادي كرده است

رودخانه نيل از كوه هاي واقع در جنوب آفريقا به سمت شمال اين قاره و مديترانه جاري است. سه رودخانه معروف و پرآب به عنوان منابع اصلي تامين آب اين رودخانه به آن مي پيوندند. اين رودخانه ها به نام هاي نيل آبي، نيل سفيد و آربارا از رودخانه هايي محسوب مي شوند كه داراي زمين هاي حاصلخيزي در اطراف خود هستند. در مناطق جنوبي در منطقه اي به نام نوبيا،  اين رودخانه از ميان مناطقي با سنگ هاي آذرين رد مي شود كه باعث مي شود در مناطقي از مسير حركتش، تنداب ها و آبشارهايي بزرگ تشكيل شود. در اغلب قسمت هاي اين رودخانه در مصر، نيل باعث ايجاد تنگه هاي فراوان در فلات ها و صحراها مي شود. در قسمت هاي ابتدايي اين رود در مصر، عمق آن زياد و سطح آن آرامتر مي شود. موج هاي آرام، كم كم در مناطق شمالي آرمانت به موج هاي پراكنده و قوي تر تبديل مي شوند. از اين منطقه به بعد شاخه هاي زيادي از آن جدا مي شوند كه زيستگاه هاي خوبي براي جانوران و گياهان منطقه محسوب مي شوند . 

در مصر اين رودخانه به دو قسمت اصلي بالاي رودخانه يا سرچشمه و پايين رودخانه يا دلتا تقسيم مي شود كه اين دلتا همان منطقه معروف براي كشاورزي مصريان است كه از هزاران سال پيش تامين كننده غذاي صدها هزار انسان بوده است. دره نيل كه 660 مايل طول دارد، حاصلخيز ترين قسمت از اين رودخانه است كه باعث ايجاد دشت سيلابي به مساحت 4250

مايل مربع مي شود. امروزه با شنيدن اسم نيل، همگي به ياد اهرام، معابد بزرگ و داستان هايي در مورد موميايي ها مي افتيم، در حالي كه نيل در اصل نشان دهنده حيات وحش

و تنوع گياهي گسترده سرزمين مصر است. نيل در واقع طي هزاران سال تامين كننده زيستگاهي براي هزاران هزار جانور بوده است. آب اين رودخانه به صورت طبيعي داراي نيتروژن، فسفر و پتاسيم مناسبي است كه به باروري زمين هاي اطرافش و تشكيل نواحي گياهي كمك مي كند. اين رودخانه اسم خود را از لغتي يوناني به نام نيلوس و به معني رودخانه دره ها گرفته است. رودخانه نيل روزانه 300 ميليون متر مكعب برون ده آب دارد كه عددي باور نكردني است                                                                                            .      
           تمدن‌های بزرگ دوران باستان همه در کنار رودهای بزرگ و پر آب پدید آمده‌اند، مانند تمدن بین النهرین در اطراف رودهای دجله و فرات، و تمدن سند در حاشیه رود سند.                               
         تمدن مصر باستان نیز چند هزار سال قبل از میلاد مسیح در کنار رود نیل شکل گرفت و آثار درخشانی از خود باقی گذاشت. بنا بر قول مشهور، این رود همان رودی است که برای عبور بنی اسرائیل به رهبری حضرت موسی علیه السلام به امر خدا شکافته شد و پس از ورود فرعون و سپاهیانش، به هم آمد و آنها غرق شدند.                                      

         در جایی که رود نیل به مدیترانه می ریزد، منطقه ای حاصلخیز به نام دلتای نیل قرار دارد. آغاز علم هندسه عملی نیز بدین صورت بود که                                          :
         در مصر باستان، زندگانی مردم از راه کشاورزی در سرزمین‌های اطراف نیل می‌گذشت، اما هر سال در فصل بهار، نیل طغیان می‌کرد و زمین‌های مردم زیر آب می‌رفت؛ و زمانی که شدت آب کم می‌شد، زمین‌ها دوباره پیدا می‌شدند، اما تمام نشانه‌های مرز و حد هر زمین، به کلی از میان رفته بود. لذا مصریان قدیم برای حل این مشکل به محاسبه طول و عرض زمین‌ها پرداختند و بدین صورت شالوده هندسه عملی را بنا کردند.                                       
       دانشمندان اسلامی مانند ابن سینا از رود نیل و مشخصات آن سخنان زیادی گفته‌اند

 

 

و آلودگي‏جمعيت‌‏افزايش‌‏بزرگ‌‏قرباني‌‏نيل‌ ، ‏رود‏          
                                                                                                    ‌‏


است‏كرده‌‏نگران‌‏را‏آفريقايي‌‏ميليون‌ها‏آب نيل‌‏تدريجي‌‏آلودگي‌‏و‏كاهش‌‏                
بااست‌ ، ‏بوده‌‏بشري‌‏بزرگ‌‏خاستگاه‌  تمدن‌هاي‌‏كه‌‏نيل‌‏دره‌‏قرنها ، ‏از‏پس‌‏
مي‌شود‏روبه‌رو‏محيطزيست‌‏آلودگي‌‏و‏آب‏كمبود‏جمعيت‌ ، ‏افزايش‌‏

   خود‏تمام‌تاريخ‌‏در‏و‏است‌   ‌‏ جهان رود‏طويل‌ترين‌‏رودخانه‌نيل‌

بلكه‌‏كرده‌ ، ‏راتامين‌‏مصر‏مصرفي‌‏آب‏نه‌تنها‏
.
است‌‏نموده‌‏مشروب‏مشتركند ، ‏آن‌‏سواحل‌‏در‏كه‌‏كشورهايي‌را‏تمام‌‏

شدن‌‏خشك‌‏خطر‏در‏نيل‌‏رود‏ولي در حال حاضر

آورده‌‏وارد‏رود‏اين‌‏آب‏منابع‌‏فزاينده‌اي‌بر‏فشار‏جمعيت‌‏افزايش‌‏.است‌‏
روبه‌رو‏خشكسالي‌‏با‏احتمالا‏نيل‌‏رود‏دليل‌دره‌‏به‌اين‌‏.است‌‏

                                                                                                   .
خواهدشد‏

هديه‌رود‏مصر‏  سرزمين‌‏:است‌‏باستان‌ ، گفته‌‏يونان‌‏مشهور‏مورخ‌‏هرودت‌ ، ‏

صحت‌‏هم‌‏امروز‏داشت‌ ، ‏حقيقت‌‏پيش‌‏سال‌‏هزار‏كه‌ 2‏موضوع‌‏اين‌‏.است‌‏نيل‌‏

.
است‌‏نيل‌‏رود‏دره‌‏در‏شده‌‏واقع‌‏شهر‏بزرگترين‌‏تنها‏قاهره‌‏.دارد‏

به‌طور‏تقريبا‏صنعت‌‏كشاورزي‌و‏ازلحاظ‏مصري‌‏ميليون‌‏كلي‌ ، 60‏به‌طور‏

.
است‌‏حاره‌‏منطقه‌‏كوههاي‌‏در‏سرچشمه‌اش‌‏كه‌‏وابسته‌اند‏آبهايي‌‏به‌‏كامل‌‏

دايمي‌‏حقايق‌‏از‏يكي‌‏و‏اطمينان‌بخش‌‏رودخانه‌‏اين‌‏مصريها‏از‏بسياري‌‏براي‌‏

آبهاي‌‏در‏ماهيگيراني‌كه‌‏كه‌‏دارد‏واقعيت‌‏همان‌قدر‏و‏است‌ ، زندگي‌‏

از‏كثيف‌تر‏و‏آلوده‌تر‏اكنون‌‏نيل‌‏رود‏  .مشغولند‏ماهي‌‏صيد‏به‌‏آن‌‏گل‌آلود‏

سواحل‌‏كه‌‏تراكمي‌‏جمعيت‌‏از‏است‌‏فراري‌‏راه‌‏هنوز‏ضمن‌‏در‏اما‏.است‌‏سابق‌‏

                                                                                  .
كرده‌اند‏اشغال‌‏آنرا‏

براي‌‏نه‌تنها‏نيل‌‏رود‏آن‌ ، ‏از‏پيش‌‏حتي‌‏شايد‏و‏تاكنون‌ ، ‏فراعنه‌‏زمان‌‏         از‏
                  
در‏رودخانه‌‏اين‌‏كه‌‏كشورهايي‌‏تمام‌‏احتياجات‌‏براي‌‏بلكه‌‏مصر‏نيازهاي‌‏

ديگر‏به‌زودي‌ ، ‏شايد‏اما‏است‌‏بوده‌‏كافي‌‏اندازه‌‏بيش‌از‏دارد‏جريان‌‏آنها‏

بدبين‌‏كارشناسان‌‏برخي‌‏پيش‌بيني‌هاي‌‏اگر‏.باشد‏نداشته‌‏حقيقت‌‏موضوع‌‏اين‌‏

فاصله‌‏آب‏كمبود‏شديد‏بحران‌‏با‏سالي‌‏چند‏فقط‏مصر‏كشور‏كنيم‌ ، ‏باور‏را‏

                                                                                                         .
دارد‏

اندازه‌گيري‌‏به‌دقت‌‏را‏نيل‌‏آبرود‏سطح‌‏نوسانات‌‏سالهاي‌ 1960 ، ‏تا‏

كمبود‏.بود‏آفريقا‏در‏بارندگي‌‏ميزان‌‏مصر‏نگراني‌عمده‌‏.مي‌كردند‏

در‏.بود‏كشور‏اين‌‏در‏فاجعه‌‏حتي‌‏و‏سختي‌‏به‌معناي‌‏آفريقا‏در‏باران‌‏

.
شد‏بنا‏نيل‌‏رود‏روي‌‏آسوان‌‏بلند‏سد‏كه‌‏بود‏ترس‌‏و‏نگراني‌‏اين‌‏نتيجه‌‏

شده‌‏ساخته‌‏ناصر‏به‌نام‌درياچه‌‏آب‏بزرگ‌‏مخزن‌‏يك‌‏هم‌‏سد‏اين‌‏پشت‌‏در‏

تقاضاي‌‏افزايش‌‏نسبت‌‏به‌همان‌‏و‏سال‌‏در‏درصد‏جمعيت‌ 2‏رشد‏با‏اما‏.است‌‏

.
درآمده‌اند‏به‌صدا‏دوباره‌‏خطر‏زنگهاي‌‏آب ، ‏براي‌‏مصرف‌‏


 


منابع:                          ;
اطلس گیتاشناسی

|+| نوشته شده توسط سيد محمد زارع در چهارشنبه چهاردهم دی 1384 و ساعت 16:51  
 جنگ خندق

 

 

جنگ خندق

مقدمه

 

            جنگهايى كه مسلمانان در زمان حيات پيامبر در آن شركت مى‏جستندبه سه دسته تقسيم مى‏شدند. نوع اوّل جنگهايى بودند كه ميان آنان‏وقريش درمى‏گرفت و نوع دوّم جنگهايى كه ميان آنان و يهوديان رخ‏مى‏داد و نوع سوّم جنگهايى بود كه بين مسلمانان و ساير اعراب كه مانع ازپيشرفت و انتشار اسلام بودند، اتفاق مى‏افتاد.
در جنگ خندق، هر سه نوع اين جنگها به وقوع پيوست از اين روبدان جنگ "احزاب" هم گفته مى‏شود. زيرا قريش با "بنى سليم"و"اسد" و "فزاره" و "اشجع" و "غطفان" و با "بنى قريظه" و برخى‏از يهوديان مدينه براى جنگ با پيامبر هم پيمان شدند.

جنگ خندق ( جنگ احزاب )  در شوال سال پنجم هجرت بعد از غزوه بنى نضير واقع شد. اين جنگ همان طورى كه از نامش (احزاب) پيداست، جنگى بود كه در آن تمام قبايل و گروههاى مختلف دشمنان اسلام، عرب، مشرك و يهود، بر ضد اسلام با هم متحد شدند و نيروى عظيمى را تشكيل دادند و براى محو اسلام و نابودى مسلمانان عازم مدينه شدند. و نزديك به يك ماه مدينه را محاصره كردند و چون مسلمانان براى جلوگيرى از پيشروى دشمن، اطراف مدينه را به صورت خندق درآورده بودند، اين جنگ را غزوه «خندق» مي ‏نامند.

فرماندهى جنگ خندق را ابوسفيان به عنوان فرمانده نيروهاى عرب‏در مكّه به عهده گرفت. وى قريش و اعراب را جمع كرد و با برخى ازيهوديان مدينه پيمان بست، و براى سركوب مسلمانان دست به كار شد.

جنگ احزاب آخرين تلاش دشمن

اين جنگ آخرين تلاش دشمن بود كه پيروزى در آن به نفع هر گروه تمام مى‏شد، سرنوشت آن گروه را مشخص مى‏كرد. به همين دليل هنگامى كه قهرمان بزرگ عرب، «عمرو بن عبدود» در برابر قهرمان رشيد اسلام، امير المؤمنين على بن ابى طالب (ع) قرار گرفت، رسول خدا (ص) فرمود: "تمام ايمان در برابر تمام كفر قرار گرفت." چرا كه پيروزى على بن ابى‏طالب (ع) بر عمرو، يا عمرو بر على (ع) پيروزى ايمان بر كفر و يا پيروزى كفر بر ايمان بود؛ به عبارت ديگر، سرنوشت آينده اسلام و شرك با اين كارزار رقم مى‏خورد. لذا پس از پيروزى اسلام در اين جنگ، قريش ديگر نتوانست خود را سازماندهى كند و براى هميشه ابتكار عمل به دست مسلمانان افتاد و قدرت دشمن براى هميشه شكسته شد و ستاره اقبالشان به افول گراييد. اين پيروزى در حقيقت نقطه عطفى در تاريخ اسلام به شمار آمد و كفه موازنه قوا را در ميان اسلام و كفر براى هميشه به نفع مسلمانان بر هم زد؛ به طورى كه دشمنان قسم خورده اسلام، ديگر قدرت جنگيدن با سپاه اسلام را نداشتند بر همين اساس بود كه پيامبر اسلام بعد از پايان جنگ فرمود: «الآن نَغزوهم و لا يَغزوننا؛ اكنون ما با آنها مى‏جنگيم، اما آنها قدرت جنگيدن با ما را ندارند.»

 

تشكل شرك و كفر در نابودى اسلام
          كفار مكه و قريش همواره در كمين بودند تا به نحوى بر پيكر اسلام و مسلمانان ضربه وارد نموده، و در فرصت مناسبى به جانب پايگاه اسلام، مدينه لشكر كشى كنند، تا اسلام را نابود نمايند. همزمان با جنگ احزاب، عامل ديگرى سبب شد كه شعله اين جنگ روشن شود و لشكر ده هزار نفرى متشكل از كفر و شرك و يهود، به جانب مدينه سرازير شوند. اين عامل، فتنه و تحريك يهود «بنى نضير» بود كه كفار مكه را تشويق به جنگ كردند و قول همكارى و پشتيبانى به آنها دادند. بنى نضير گروهى از يهود بودند كه در كنار مدينه ساكن و با مسلمانان پيمان دوستى و عدم تعرض بسته بودند. يهوديان بنى‏نظير به پيمان خود عمل نكردند و به دنبال فرصتى بودند تا پيامبر (ص) را به قتل برسانند؛ اما قبل از آنكه آنها طرح خود را عملى سازند، جبرئيل امين نازل شد و حضرت را از توطئه آنها آگاه ساخت و پيامبر (ص) بلافاصله مكان خود را تغيير داد و از محل توطئه خارج شد. بدين ترتيب نقشه ‏هاى آنها نقش بر آب شد. پس از اين حادثه، رسول خدا توطئه بنى‏نضير را نقض آشكار پيمان عدم تعرض دانست و به آنها پيام فرستاد كه ده روز فرصت دارند شهر مدينه را ترك كنند و يا آماده جنگ باشند. طايفه بنى نضير در ابتدا با تكيه بر وعده سركرده منافقين يعنى «عبد اللَّه بن اُبّى»، به مدت بيست روز پس از پايان مهلت، ايستادگى كردند اما چون توان مقاومت نداشتند، خانه ‏هاى خود را تخليه كرده و به سوى خيبر - واقع در چند فرسخى مدينه - رهسپار شدند. ماجرا در اينجا خاتمه نيافت؛ زيرا دشمنى و خصومت آنان نسبت به اسلام و پيامبر خدا بيش از اينها بود. پس از اين حادثه، چند نفر از بزرگان و رؤساى بنى نضير مانند «سلام ابى الحقيق» و «حيى بن أخطب» در رأس هيأتى عازم مكه شدند و آمادگى خود را براى جنگيدن با مسلمانان به اطلاع سران قريش رساندند، و به آنها قول دادند تا آخرين نفس در كنار مشركان مكه بايستند و با پيامبر اسلام بجنگند. بدين ترتيب مشركان مكه را آماده جنگ كردند و از آنجا به سراغ قبيله «غطفان» - كه از يهوديان بودند و دشمنى سرسختى با اسلام داشتند - رفتند و آنها را نيز تشويق به جنگ با مسلمانان نمودند. آنها هم به درخواست آنان رأى موافق دادند، مشروط بر اين كه پس از پيروزى، محصول يك ساله خيبر به آنها پرداخت شود. اما كار در اينجا خاتمه پيدا نكرد و قريش با هم‏پيمان خود قبيله «بنى سليم»، و غطفان هم با هم ‏پيمان خود قبيله «بنى اسد» مكاتبه نموده و آنها را براى شركت در اين لشكر كشى دعوت نمودند، و اين قبايل هم دعوت آنها را پذيرفتند و در روز معين كفر و شرك و يهود كه از اسلام سيلى خورده بودند و يا براى آينده خود احساس خطر مى‏كردند، دست به دست هم دادند و با ده هزار نفر به فرماندهى ابو سفيان عازم مدينه شدند، تا كار اسلام را يكسره كنند و پيامبر (ص) را به قتل برسانند و مسلمانان را قتل عام نمايند و اموال آنها را به غارت برده و زنانشان را به اسارت ببرند. اما خداى بزرگ غير از اين را خواست، لذا با شكست آن گروهها و احزاب، پيروزى نصيب مسلمانان شد و براى هميشه چراغ كفر و بت پرستى خاموش و چراغ اسلام روشن گرديد.

آگاهى پيامبر (ص) از حركت دشمن و حفر خندق

           رسول خدا از هنگامى كه به مدينه هجرت كرد و حكومت اسلامى را پايه‏گزارى نمود افراد آگاه و بصيرى را به اطراف مى‏فرستاد تا اوضاع دشمن را به اطلاع او برسانند تا غافلگير حملات مخالفان اسلام نشود. از اين رو وقتى سپاه شرك و كفر و با كمك يهود در جنگ احزاب رهسپار مدينه شدند و فكر مى‏كردند پيامبر اسلام از اين نيروى عظيم ده ‏هزار نفرى بيخبر است، با خوشحالى و پايكوبى و با تصور اين كه اين مرتبه كار مسلمانان را تمام خواهند كرد، مى‏آمدند. اما خبر حركت سپاه دشمن بوسيله گروهى از قبيله خزاعه پس از چهار روز به گوش پيامبر (ص) و مردم مدينه رسيد. اهل مدينه از شنيدن اين خبر سخت به وحشت افتادند. اين شايعه منتشر شد كه نيروهاى اسلام در جنگ احد از نيروى دشمن كه سه هزار نفر بود شكست خوردند، اكنون چگونه با سپاه ده هزار نفرى مجهز به تمام وسايل جنگى مقابله خواهند كرد. پيامبر (ص) بدون آنكه تحت تأثير شايعات قرار گيرد با درايت و كمال قدرت و شهامت تصميم به چاره‏جويى و برنامه‏ريزى براى مقابله با دشمن گرفت. از اين رو بلافاصله جمعى از بزرگان و فرماندهان اسلام را به مشورت فراخواند و شوراى دفاعى تشكيل داد، تا از تجربيات تلخى كه از «غزوه احد» داشتند براى مقابله با دشمن نيرومند برنامه‏ ريزى كنند. نتيجه اين شورا آن شد كه همه فرماندهان به اتفاق آراء نظر دادند كه در مدينه بمانند و از داخل شهر با لشكر دشمن بجنگند. اين پيشنهاد مورد قبول پيامبر (ص) قرار گرفت، اما اين برنامه براى مقابله با دشمن كافى نبود؛ زيرا سيل خروشان سپاه عرب و هجوم هزاران جنگجو، مسلمانان را از پا درمى‏آورد و شهر مدينه را در هم مى‏شكست.

  سلمان فارسى كه از فنون رزمى ايرانى‏ها آشنايى كامل داشت، و نخستين    جنگى بود كه در ركاب پيامبر (ص) حاضر بود، براى جلوگيرى از حمله لشكريان دشمن  به داخل شهر مدينه، پيشنهاد كرد: خندقى در اطراف شهر مدينه حفر شود تا نيروهاى مهاجم نتوانند براحتى وارد مدينه شوند. اين وسيله دفاعى تا آن روز در جزيرة العرب سابقه نداشت و تاكتيكى نو به حساب مى‏آمد. پيشنهاد از آنجا كه هم از نظر نظامى و هم از نظر تقويت روحيه براى مسلمانان مهم بود و هم موجب تضعيف دشمن مى‏شد، مورد پسند سپاهيان اسلام قرار گرفت و به اتفاق آراء به تصويب رسيد. از آنجا كه نظر سلمان فارسى پديده‏اى نو و تاكتيك نظامى بسيار جالبى بود. همچنين او مردى قوى و نيرومند بود، در موقع تقسيم افراد براى حفر خندق، بين مهاجر و انصار درباره او اختلاف پيش آمد، مهاجران گفتند: سلمان از ماست و انصار هم مى‏گفتند: سلمان از ماست. پيامبر گرامى اسلام (ص) به نزاع آنان خاتمه داد، و فرمود: «سلمانُ مِنّا، سلمانُ مِن أهلِ البيت؛ سلمان از خاندان ماست، (سلمان از) اهل بيت است.»

     امام علی علیه السلام و قتل عمرو بن عبدود در جنگ خندق     

              در جنگ خندق پنج نفر از قهرمانان سپاه کفر به نام‌های عمرو بن عبدود، عکرمه بن ابی جهل، هبیره بن وهب، نوفل بن عبدالله و ضرار بن خطاب از خندق عبور کردند. نقطه توقف این پنج قهرمان که برای جنگهای تن به تن آمده بودند میان خندق و کوه سلع (مرکز سپاه اسلام) بود.

 عمرو بن عبدود با حضور در میدان کارزار، مبارز طلبید. نعره‌های مستانه‌اش در سراسر میدان طنین افکنده و لرزه بر شنوندگان انداخته بود و با خواندن اشعاری تهدیدآمیز مبارز ‌طلبید. مسلمانان سکوت کرده بودند و همین، بر کبر و نخوت او افزوده بود. عمرو فریاد می‌زد:« مدعیان بهشت کجایند؟ مگر شما مسلمانان نمی‌گویید که کشتگان شما در بهشت و کشته‌های ما در دوزخند؟ آیا یک نفر از شما حاضر نیست مرا در دوزخ بفرستد و یا من او را روانه بهشت سازم؟ من از داد زدن و مبارزه طلبیدن خسته شدم و صدایم گرفت!»

 

 رسول خدا فرمود:« یک نفر برخیزد و شر این مرد را از سر مسلمانان قطع کند.» اما هیچ کس جز علی علیه السلام اعلام آمادگی نکرد. مگر حضرت علی علیه السلام که داوطلب مبارزه شد، از پیامبر اجازه گرفت و راهی میدان شد.

 پیامبر شمشیر خود را به علی علیه السلام داد و عمامه مخصوصش را بر سر او بست و در حق او چنین دعا کرد:« خداوندا، علی را از هر گونه بدی محافظت فرما! پروردگارا، در روز بدر، عبیده بن حارث و در جنگ احد، حمزه، شیر خدا، از من گرفته شد. پروردگارا، علی را از گزند دشمن حفظ بفرما!»

 آن‌گاه پیامبر این آیه را خواند:« رب لا تذرنی فردا و انت خیرالوارثین » (بار خدایا مرا تنها مگذار؛ و تو بهترین وارثی)

 عاقبت، وقتی علی علیه السلام در برابر عمرو بن عبدود قرار گرفت، پیامبر خدا فرمود:« تمام ایمان در مقابل تمام شرک قرار گرفت.»

 

 علی علیه السلام در حالی‌که صورت خود را پوشیده بود، به عمرو بن عبدود فرمود:« عجله نکن! آن کس که در مقابل زورمندی تو کم نمی‌آورد، به میدان آمد.»

عمرو از او پرسید:« تو کیستی؟»

علی علیه السلام پاسخ داد:« علی فرزند ابوطالب.»

  عمرو گفت:« با پدرت سابقه دوستی دارم و خون تو را نمی‌ریزم.» ولی این بهانه‌ای بیش نبود زیرا او شجاعت علی را در جنگ‌های قبل دیده بود و نمی‌خواست با او روبرو شود.

عمرو وقتی فهمید حریف جنگی‌اش کیست، ابتدا از نبرد طفره رفت؛ اما علی علیه السلام پافشاری کرد و به عمرو گفت چون من پیاده هستم، تو نیز از اسب پیاده شو. عمرو پذیرفت و نبرد میان آن دو آغازشد. اطرافشان گرد و خاک به هوا بلند شده بود، هیچ کدام از سپاه دو طرف چیزی نمی‌دید و فقط صدای ضربه‌های شمشیر بود که به گوش می‌رسید.

 

علی علیه السلام به عمرو پیشنهاد داد مسلمان شود ولی او نپذیرفت، بعد پیشنهاد داد بدون جنگ از معرکه بیرون رود، ولی عمرو باز هم نپذیرفت.

سپس پیشنهاد داد عمرو هم مثل او از اسب پیاده شود؛ عمرو پذیرفت. جنگ تن به تن آغاز شد. تا اینکه یک ضربه شمشیر عمرو، سپر و کلاهخود علی علیه السلام را شکافت و سر او را شکست. علی علیه السلام نیز از فرصت استفاده کرد و با ضربه‌ای به پای حریف، او را نقش زمین ساخت. . از میان گرد و خاک صدای تکبیر علی بلند شد. مسلمانان دانستند علی عمرو را شکست داده و وقتی گرد و غبار خوابید، دیدند علی روی سینه عمرو نشسته تا سر از بدن او جدا کند. با دیدن صحنه‌ی هولناک کشته شدن عمروبن عبدود، باقی قهرمانان جبهه کفار فرار را بر قرار ترجیح دادند و به اردوگاه خود برگشتند .

            پیامبر خدا درباره ارزش کار امیر المومنین فرمود: (ضربت علی در روز خندق از تمام اعمال امت محمد برتر است زیرا باعث ذلت همه مشرکان و عزت همه مسلمانان شد)

 

 

منابع:

1.     كتاب فروغ ابدیت، ج2،

2.     كتاب هدايتگران راه نور

 

|+| نوشته شده توسط سيد محمد زارع در چهارشنبه چهاردهم دی 1384 و ساعت 16:46  
 ب
January 2006
Su M Tu W Th F Sa
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31

|+| نوشته شده توسط سيد محمد زارع در دوشنبه پنجم دی 1384 و ساعت 14:53  
 ب
welcome
|+| نوشته شده توسط سيد محمد زارع در دوشنبه پنجم دی 1384 و ساعت 14:50  
 آ
صفحه ی اصلی      صفحه ی دینی       صفحه ی علوم           صفحه ی خبر           صفحه ی تبلیغات
|+| نوشته شده توسط سيد محمد زارع در یکشنبه چهارم دی 1384 و ساعت 15:59  
 
جنگ نهروان


و الله لا يفلت منهم عشرة و لا يهلك منكم عشرة.

(نهج البلاغهـكلام 58)

پس از آنكه على عليه السلام در اواخر صفر سال 38 از صفين بكوفه مراجعت فرمود تا روز شهادت آنحضرت مدت دو سال و چند ماه فاصله بود ولى اين مدت كوتاه بقدرى در آزردگى خاطر مبارك على عليه السلام مؤثر واقع شد كه شرح آن قابل تقرير نميباشد،شكست‏هاى پى در پى از همه طرف روح آن بزرگوار را آزرده و قلبش را رنجه كرد.

تأثر و رنج على (ع) از معاويه و حيله‏گريهاى عمرو عاص نبود بلكه رنج و تأسف او از بيوفائى و احمقى و خونسردى لشگريان خود بود و ميفرمود:

من از بيگانگان هرگز ننالم‏
كه با من هر چه كرد آن آشنا كرد

على عليه السلام بقدرى از لا قيدى و بيشرمى كوفى‏ها متأثر بود كه چند مرتبه آرزوى مرگ نمود تا بلكه از شر اين قوم متلون و سست عنصر رهائى يابد،در يكى از خطبه‏هاى خود ضمن مذمت اصحابش فرمايد:

و الله ان جائنى الموت و لياتينى فليفرقن بينى و بينكم لتجدننى لصحبتكم قاليا.

(بخدا سوگند اگر مرگ بسراغ من آيد و البته خواهد آمد و ميان من و شماتفرقه و جدائى اندازد مرا خواهيد ديد كه نسبت بمصاحبت شما بغض و كراهت دارم.)

پيشنهاد عمرو عاص در صفين موقع بلند كردن قرآنها با نيزه درباره حكميت ميان متخاصمين اختلاف بزرگى در ميان عساكر عراق بوجود آورد كه ميتوان آنرا علت العلل شكستهاى بعدى على عليه السلام دانست.

اختلاف على عليه السلام و معاويه در امر خلافت بحكميت رجوع شد و عليرغم عقيده على عليه السلام از طرف آنحضرت ابوموسى اشعرى انتخاب گرديد،ولى پس از عقد قرار داد صلح گروهى از سپاه على عليه السلام گفتند تكليف كشته‏شدگان چيست؟و بآنحضرت اعتراض كردند كه ما حكم خدا را خواستيم نه حكميت ابوموسى و عمرو عاص را حتى چند نفرى بمخالفت هر دو سپاه برخاستند.

اين قبيل اشخاص را عقيده بر اين بود كه على عليه السلام و معاويه هر دو باطلند و حكم مخصوص خدا است و در نتيجه اين عقيده و فكر موقع مراجعت از صفين بكوفه در حدود دوازده هزار تن از سپاه على عليه السلام جدا شده و با بقيه سپاهيان آنحضرت مشاجره كرده و همديگر را تكفير مينمودند و پس از ورود بكوفه اين گروه تحت فرماندهى عبد الله بن وهب بحروراء رفته و از سپاهيان على عليه السلام كناره‏گيرى نمودند!

شعار اين عده كه خوارج ناميده ميشدند اين بود كه:لا حكم الا لله.اين گروه بظاهر عباد و زاهد بودند و پيشانى آنها از كثرت سجود پينه بسته بود ولى در اثر حماقت و اشتباه نميدانستند كه چه ميكنند،على عليه السلام درباره آنان فرمود اينها حق را در ظلمات باطل ميجويند !

اين گروه نميدانستند قرآن كه آنها حكومت آنرا خواهانند از كاغذ و مركب بوجود آمده است كس ديگرى كه احاطه كامل باحكام آن داشته باشد لازم است تا حكم خدا را از آن استخراج كند،بعقيده مسلمين عراق آنكس على عليه السلام بود كه در واقع قرآن ناطق بشمار ميرفت ولى معاويه و طرفدارانش زير بار نميرفتند و در نتيجه عمرو عاص و ابوموسى را براى اينكار انتخاب كردند كه هيچيك چنين صلاحيتى را نداشتند.على عليه السلام عبد الله بن عباس را بسوى آنها فرستاد تا آنها را متوجه خبط و اشتباهشان سازد ولى آن فرقه گمراه از رأى و عقيده خود منصرف نشدند و مهمترين ايراد و اعتراض آنها اين بود كه چرا على با شاميان جنگيد ولى از غارت اموال آنها جلوگيرى نمود؟و ثانيا ما حكميت قرآن را خواسته بوديم چرا بحكميت ابوموسى و عمرو عاص تن داد؟ثالثا در صلحنامه چرا نام خود را با امير المؤمنين شروع نكرد و اين امر ميرساند كه خود على نيز بخلافت خود يقين نداشت و در اينصورت تكليف قربانيان اين جنگ چه خواهد بود؟

على عليه السلام خود بسوى آنها رفت و آنان را نصيحت كرد و فرمود من هم مثل شما خواهان اجراى حكم قرآن هستم و براى همين منظور با معاويه جنگ ميكردم و خود شما ديديد كه من با متاركه جنگ و انتخاب ابوموسى بحكميت مخالف بودم ولى در اثر فشار و اصرار خود شما جنگ خاتمه يافت و ابوموسى را هم عليرغم عقيده من خودتان براى حكميت انتخاب كرديد و اكنون هم ما بر سر رأى اولى هستيم و در صدد حمله مجدد بشام ميباشيم پس شما هم ما را كمك كنيد .

خوارج در پاسخ گفتند تو و ما كافر شده بوديم ما توبه كرديم ولى تو بهمان حال باقى مانده‏اى اول بايد تو هم توبه كنى آنگاه ما هم مجددا ترا يارى ميكنيم!!

اين گروه بهمه بد ميگفتند و شعارشان فقط تلاوت آيه:

و من لم يحكم بما انزل الله فاولئك هم الكافرون (1) .بود اما نميدانستند آنكس كه بما انزل الله بايد حكم كند على عليه السلام است.

چون على عليه السلام از هدايت آنها مأيوس شد چشم از كمك و يارى آنها پوشيد و در صدد تهيه سپاه بمنظور حمله بشام بر آمد.

در خلال اينمدت حوادث ديگر نيز رخ داد كه هر يك بنوبه خود باعث شكست عراقيها و موجب تأسف و اندوه على عليه السلام گرديد.

معاويه كه از رأى حكميت دلى شادان و خاطرى خرسند داشت روز بروز در تحكيم موقعيت خود كوشش ميكرد و قلمرو حكومتش را توسعه ميداد و چون ازاوضاع عراق و اختلاف و پراكندگى سپاهيان على عليه السلام اطلاع حاصل كرد در صدد بر آمد كه زمينه را براى حمله بعراق نيز آماده نمايد!

ضحاك بن قيس را با عده‏اى در حدود چهار هزار نفر مأموريت داد كه دستبردى بخاك عراق بزند و تا جائيكه مقدور باشد از مردم عراق كشته و اموالشان را چپاول نمايد و چنانچه بحمله متقابله بر خورد نمايد عقب نشينى كرده و خود را بشام رساند و مقصود معاويه از اين عمل ترسانيدن عراقيها و نشان دادن ضرب شست بآنها بود كه در آتيه بفكر حمله بشام نيفتند!

ضحاك كه مردى پليد و خونخوار بود دستور معاويه را بطور كامل اجرا نمود و خود را بمرز عراق رسانيد و بقتل غارت مشغول گرديد از جمله عمرو بن عميس (برادر زاده عبد الله بن مسعود) را كشته و گروهى از همراهان او را گردن زد چون اين خبر در كوفه بعلى عليه السلام رسيد در حاليكه از شدت خشم بر خود ميلرزيد بالاى منبر رفت و مردم سست عنصر و بيحال كوفه را مخاطب ساخته و فرمود:اى اهل كوفه اگر در راه خدا كار ميكنيد بسوى عمرو بن عميس بشتابيد كه از همكيشان شما گروهى كشته شده و جمعى نيز مجروح گشته‏اند،برويد با دشمنان پيكار كنيد و بيگانه را از حريم ديار خود باز گردانيد (چون از مردم ضعف و سستى ديد فرمود) اى گروه سست پيمان و بى حميت دوست داشتم كه بجاى هشت تن از شما يك تن از لشگريان معاويه را داشتم،بخدا سوگند حاضر بملاقات پروردگارم (مرگ) هستم تا براى هميشه از ديدار شما آسوده باشم،بمن خبر رسيده است كه معاويه ضحاك بن قيس را براى قتل و غارت فرستاده و آن خونخوار فرو مايه هم عده‏اى از برادران شما را كشته و اموالشان را نيز تاراج كرده است در حاليكه شما در خانه‏هاى خود نشسته و براى دفاع از حريم خانه خود از جاى حركت نميكنيد (2) !

على عليه السلام حجر بن عدى را بتعقيب ضحاك فرستاد،ضحاك چندى در برابر حملات كوفيان مقاومت نمود ولى پس از آنكه نوزده نفر از سربازانش كشته شدند شبانه فرار كرده و راه شام در پيش گرفت.همچنين بسر بن ارطاة (همان فرد پليدى كه در جنگ صفين به پيروى از عمرو عاص با نمايان ساختن عورت خود از دم شمشير على عليه السلام جان سالم بدر برد) بدستور معاويه با گروه كثيرى به حجاز و يمن يورش برد و ضمن كشتن جمعى از شيعيان على عليه السلام و غارت اموال آنان بشام بازگشت،در آنموقع عبيد الله بن عباس از جانب على عليه السلام والى يمن بود چون احساس كرد در برابر بسر ياراى مقاومت ندارد عمرو بن اراكه را بجاى خود گذاشت و خود از يمن خارج شد و رو بسوى كوفه نهاد،بسر پس از وارد شدن به يمن شروع بقتل و غارت نمود و عمرو بن اراكه را نيز بقتل رسانده و دو طفل خردسال عبيد الله را سربريد بطوريكه مادرشان از مشاهده آنحال اختلال حواس پيدا نمود و ديوانه شد.

چون على عليه السلام از قتل و غارت بسر خبر يافت ضمن نكوهش كوفيان حارثة بن قدامه را كه خود نيز داوطلب بود با دو هزار سوار بمقابله بسر فرستاد،بسر وقتى شنيد حارثة بتعقيب او ميآيد از ترس حارثه فرار كرد و خود را بشام رسانيد (3) .

و باز معاويه يكى ديگر از سرداران خود را بنام سفيان بن عوف با ششهزار نفر جهت قتل و غارت و توليد آشوب بعراق فرستاد و سفيان وارد شهر انبار (از شهرهاى قديمى عراق) شد و حسان بن حسان بكرى حاكم آنجا را كشته و مشغول قتل و غارت گرديد حتى بعضى از لشگريانش زر و زيور زنها را نيز از دست و گردن آنها گشوده و به يغما بردند،و همه اين گرفتاريها نتيجه عدم توجه كوفيان بدستورات على عليه السلام بود و چون آنحضرت از اين قضيه آگاهى يافت فراز منبر رفت و ضمن ايراد خطبه‏اى چنين فرمود:

بمن خبر رسيده است كه بدستور معاويه بشهر انبار شبيخون زده‏اند و حاكم آنجا را كشته و سواران شما را از حدود آن شهر دور گردانيده‏اند و يكى از لشگريان آنها بر يك زن مسلمان و يك زن كافره ذميه وارد شده و خلخال و دست‏بند و گردن‏بند و گوشواره‏هاى او را در آورده است و آن زن بعلت اينكه نميتوانسته او را از خود دور كند گريه و زارى كرده و از خويشان خود كمك طلبيده است،و دشمنان با غنيمت‏و دارائى بسيار بشام باز گشته‏اند،اگر مرد مسلمانى از شنيدن اين واقعه در اثر حزن و اندوه بميرد بر او ملامت نيست بلكه بنزد من هم بمردن سزاوار است.

وقتيكه شما را در تابستان بجنگ دشمنان خواندم گفتيد حالا هوا گرم است ما را مهلت ده تا شدت گرما شكسته شود و چون در زمستان دعوت نمودم گفتيد اينروزها هوا سرد است و بما مهلت ده تا سرما برطرف گردد،شما كه عذر و بهانه آورده از گرما و سرما فرار ميكنيد بخدا سوگند در ميدان جنگ از شمشير زودتر فرار خواهيد نمود!يا اشباه الرجال و لا رجالـاى مرد نماهاى نامرد و اى كسانيكه عقل شما مانند عقل بچه‏ها و فكرتان چون انديشه زنهاى تازه بحجله رفته است!

اى كاش شما را نميديدم و نميشناختم كه نتيجه شناختن شما پشيمانى و غم و اندوه ميباشد .

قاتلكم الله لقد ملاتم قلبى قيحا و شحنتم صدرى غيظا و جرعتمونى نعب التهمام انفاسا.

خداوند شما را بكشد كه دل مرا بسيار چركين كرده و سينه‏ام را از خشم آكنده ساختيد و در هر نفس جام غم و اندوه را پياپى جرعه جرعه در گلويم ريختيد و بسبب نافرمانى،رأى و تدبيرم را تباه ساختيد (4) .

علاوه بر اين قضايا،حوادث ديگرى هم بشرح زير رخ داد كه باعث شكست عراقيها و موجب اندوه و رنج على عليه السلام گرديد:

قيس بن سعد كه در اوائل خلافت على عليه السلام بحكومت مصر منصوب شده بود در جنگ صفين براى فرماندهى يكى از واحدهاى رزمى احضار گرديده و بجاى وى محمد بن ابى بكر عازم مصر شده بود.

محمد در مصر مشغول حل و فصل امور بود كه معاويه از كار حكميت فراغت يافت و چون حكومت مصر را بعمرو عاص وعده داده بود ناچار در صدد اشغال آن كشور برآمد.براى اين منظور عده‏اى را بفرماندهى معاوية بن خديج براى حمله بمصر روانه ساخت،عمرو عاص نيز مانند سابق حيله و نيرنگ خود را بكار برد و در داخل آن كشور مردم را عليه محمد شورانيد.

محمد در برابر معاويه شكست خورد و قضايا را بعلى عليه السلام اطلاع داد و از وى كمك خواست.

على عليه السلام مالك اشتر را كه حاكم ايالت جزيره بود احضار نمود و سپس او را روانه مصر ساخت و محمد را نزد خود خواند تا كار ديگرى باو رجوع فرمايد زيرا مصر حاكمى مثل مالك ميخواست تا نيرنگ‏هاى معاويه و عمرو عاص را با شمشير پاسخ دهد.

مالك اشتر در ذيقعده سال 38 از كوفه خارج شد و راه مصر را در پيش گرفت،در بين راه مردى پست فطرت با وضع رقت بارى خود را بحضور مالك رسانيد،مالك اشتر كه بپيروى از على عليه السلام هميشه غريب نواز و نسبت بفقراء متفقد بود پرسيد كيستى و از كجا ميآئى؟

آنمرد گفت اسمم نافع است و در مدينه غلام عمر بن خطاب بودم و اكنون آزاد هستم و چون در مدينه بمن سخت ميگذشت لذا از آن شهر خارج شده‏ام و خيال رفتن بمصر را دارم تا در آنجا كارى پيدا كنم (5) !

مالك گفت اگر مايل باشى و نزد من بمانى من پوشاك و خوراك ترا تأمين ميكنم،نافع گفت چه سعادتى بهتر از اين البته كه ميمانم،مالك اين مرد را نيز جزو لشگريانش همراه خود برد .

پس از طى مسافتى بشهر قلزم رسيدند كه تا مصر سه روز راه فاصله داشت،شب را در آنجا بيتوته نموده و صبح كه براه افتادند نافع بد طينت يك ليوان شربت از عسل درست كرد و مقدارى سم در آن ريخت و پيش مالك برد.

مالك كه در اين چند روز خدمتگزارى اين غلام را بيشائبه ديده بود ليوان شربت را سر كشيد و لشگريانش را حركت داد و پس از چند ساعت راه‏پيمائى آثارانقلاب در قيافه مالك نمايان شد و رفته رفته حالش بهم خورد و از پشت زين بر زمين افتاد.

لشگريان مالك پيش دويدند و بدرمانش پرداختند اما سمى كه در شربت ريخته شده بود اثر خود را بخشيد و همراهان او را متوجه قضيه نمود و هر چه دنبال نافع گشتند او را پيدا نكردند،مالك پس از چند لحظه ديده از جهان فرو بست و بسراى جاويدان شتافت و اطرافيانش با جنازه مالك بقلزم مراجعت نمودند.

نافع پس از خوراندن شربت بمالك از قلزم فرار كرده و پيش معاويه رفته بود هنگاميكه اين خبر بمعاويه رسيد بسيار خوشحال و مسرور شد و شاميان را نويد داد كه ديگر حمله على بشما عملى نخواهد شد زيرا پشت و پناه على عليه السلام مالك بود و نافع را نيز بسيار نوازش كرد و مردم شام را كه از شمشير مالك داغى بر دل و كينه‏اى در خاطر داشتند اجازت داد تا آنروز را جشن گيرند.

از آنسو چون اين خبر بگوش على عليه السلام رسيد بسيار متأثر و اندوهگين شد بطوريكه از ته دل گريه را سر داد و فرمود مرگ مالك اشتر فاجعه بزرگى است ديگر نظير مالك را نخواهيم ديد مالك مانند شيرى بود كه از صداى او زهره دشمنان آب ميشد و همچنان كه ملول و محزون بود فرمود:

مالك و ما مالك لو كان جبلا لكان فندا لا يرتقيه الحافر و لا يرقى عليه الطائر اما و الله هلاكه قد اعز اهل المغرب و اذل اهل المشرق لا ارى مثله بعده ابدا.

مالك چه كسى بود مالك اگر كوهى بود كوه بزرگ و بلندى بود كه نه رونده‏اى بقله آن ميتوانست پاى نهد و نه پرنده‏اى ميتوانست بر فراز آن پرواز كند،سوگند بخدا كه شهادت او اهل شام و مغرب را عزيز كرد و مردم عراق و مشرق را خوار نمود و از اين پس مانند مالك را هرگز نخواهيم ديد (6) .

على عليه السلام مجددا حكومت مصر را به محمد بن ابى بكر سپرد و او را از جريان شهادت مالك آگاه گردانيد،ولى معاويه و عمرو عاص دست از كينهـتوزى و نيرنگ بازى بر نميداشتند و چند مرتبه بوسيله نامه محمد را تطميع و تهديدكردند و هر دفعه محمد بآنها صريحا جواب منفى داد و فداكارى و خلوص خود را نسبت بعلى عليه السلام بدانها گوشزد كرد.معاويه چون از تطميع محمد مأيوس شد در صدد ايذاء او بر آمد و بمكروفسون عمرو عاص توانست مردم مصر را عليه محمد بشوراند.

محمد اوضاع آشفته مصر را در اثر تحريكات معاويه باطلاع على عليه السلام رسانيد و آنحضرت عين نامه او را در مسجد باهل كوفه قرائت فرموده و بار ديگر آنها را بسستى و لا قيدى مذمت كرد و تمام اين شكست‏ها را كه پى در پى اتفاق ميافتاد نتيجه بى حالى و بيغيرتى كوفى‏ها دانست و پس از مذمت آنها دو هزار نفر بفرماندهى مالك بن كعب بكمك محمد فرستاد ولى محمد در خلال اينمدت با عده معدودى كه طرفدار او بودند با معاوية بن خديج سرگرم رزم بود و بالاخره اطرافيانش شكست خوردند و خود نيز بدرجه شهادت رسيد.

على عليه السلام هنوز براى شهادت مالك اشتر عزا دار و اندوهگين بود كه خبر سقوط مصر و شهادت محمد بحضرتش رسيد اين خبر آن بزرگوار را بيش از پيش در غم و اندوه فرو برد و با چشمان اشگ آلود فرمود:همانقدر كه مردم نانجيب شام از شهادت مالك و محمد خرسند هستند اندوه و تأسف ما در اين ماجرا بيشتر از شادى آنها است.

بارى نظير اينگونه اتفاقات پى در پى در گوشه و كنار رخ ميداد و هر يك بنوبه خود موجب حسرت و اندوه ميگشت من جمله حاكم بصره نيز بدسايس معاويه از اطاعت على عليه السلام سرپيچى كرده و براى تسخير مكه نيرو ميفرستاد.

روز بروز اوضاع مسلمين حقيقى كه تعداد آنها خيلى كم بود وخيمتر ميشد و نصايح على عليه السلام نيز براى تحريك آنها بمنظور دفاع از شهرها و خاموش كردن اين آشفتگى‏ها مؤثر واقع نميگرديد.

پس از مراجعت از صفين قريب دو سال اين نابسامانيها ادامه داشت تا اينكه در سال چهلم هجرت على عليه السلام با ايراد چند خطابه آتشين كه حاكى از التهاب درون و اندوه خاطر او بود مردم افسرده و سست عهد كوفه را مجددا به جنبش آوردو فرماندهان و سرداران نيز با اينكه بمرور زمان خوى سلحشورى را كم كم از دست داده بودند در مقابل تهييج و تحريض على عليه السلام كه خود فرماندهى كل را بعهده داشت از جاى بر خواستند و مردم را براى يك حمله قطعى و نهائى بمتصرفات معاويه بسيج كردند.

عده‏اى كه بسيج شده بود در حدود بيست هزار بود كه بفرمان على عليه السلام در نخيله اردو زده و براى بازديد آنحضرت حاضر شدند،على عليه السلام بفرمانداران و حكام خود نيز دستور كتبى داد كه قشون ولايات را تجهيز كنند و براى حركت بسوى شام به نخيله اعزام دارند و پيش از حركت از كوفه طرح كلى راه پيمائى و جزئيات آن همچنين اجراى قطعى و دقيق آنها بصورت چند دستور نظامى و ادارى بعموم فرماندهان زير دست ابلاغ گرديد.

ولى در اينموقع حادثه ديگرى رخ داد كه مسير تاريخ مسلمين را عوض نمود و اجراى نقشه آنانرا عقيم گردانيد.فرقه خوارج كه بشرح حال آنها سابقا اشاره گرديد بفرماندهى عبد الله بن وهب راسبى فتنه و فساد راه انداختند و همان عقيده سابق خود را مجددا تكرار كردند.

موضوع فتنه خوارج در شوراى نظامى كه از فرماندهان سپاه على عليه السلام در حضور آنحضرت تشكيل يافته بود مطرح گرديد و چنين نتيجه گرفته شد كه اگر سپاه على عليه السلام بمنظور حمله بشام از كوفه خارج شود مسلما گروه خوارج آن شهر را اشغال خواهند نمود و در اينصورت سپاهيان على عليه السلام بايد در دو جبهه داخل و خارج بجنگ و قتال برخيزند پس مصلحت در آنست كه پيش از حركت بشام ابتدا كار را با خوارج يكسره كنند و سپس با خاطرى آسوده بسوى شام رهسپار شوند.

از آنجائيكه على عليه السلام هميشه از خونريزى و كشتار امتناع ميكرد براى آخرين بار بوسيله نامه‏اى خوارج را نصيحت كرد آنها را براى احقاق حق و مبارزه با معاويه بكمك خود دعوت فرمود.

عبد الله راسبى نامه على عليه السلام را خواند و شفاها بحامل نامه گفت كه ازقول ما بعلى بگو تو كافرى اول بايد توبه كنى آنگاه ما را بكمك خود دعوت كنى!!سپس دستور داد كه تمام خوارج بسوى نهروان عزيمت كنند.

تجمع اين عده در نهروان بصورت يك پادگان در آمد و طرفداران اين عقيده نيز از اطراف بدانجا آمده و روز بروز بر تعدادشان افزوده گرديد بطورى كه بالغ بر دوازده هزار نفر فرقه آنها را تشكيل ميداد.

على عليه السلام نيز از پادگان نخيله كه قصد عزيمت بشام را داشت مسير خود را عوض كرده به نهروان آمد.

موقعيكه على عليه السلام با سپاهيان خود به نهروان رسيد فرقه خوارج هماهنگ شده و گفتند :لا حكم الا لله و لو كره المشركون.

على عليه السلام در عين حال كه با اين جماعت خشمگين بود نسبت بآنها اظهار تأسف و دلسوزى هم ميكرد زيرا آنها در عقيده‏اى كه داشتند اشتباه ميكردند و متوجه آن اشتباه هم نميشدند .

على عليه السلام در مقابل صفوف خوارج ايستاد و براى اتمام حجت با فرمانده آنها عبد الله راسبى صحبت كرد و سپس تمام خوارج را مخاطب ساخته و با منطق قوى و كلام شيوا آنها را باشتباهشان معترف ساخت و حقانيت خود را ثابت نمود در اينحال همهمه خوارج بلند شد و التماس توبه نمودند على عليه السلام فرمود پرچم سفيدى در كنار نهروان بزنند و توبه كنندگان خوارج زير آن جمع گردند.

تقريبا دو ثلث خوارج بظاهر توبه نموده و در كنار پرچم سفيد قرار گرفتند،على عليه السلام نيز آنها را از جنگ معاف فرمود ولى بقيه خوارج كه چهار هزار نفر بودند بفرماندهى عبد الله بن وهب راسبى جدا سر قول خود ايستادگى كردند على عليه السلام نيز ناچار با آنها به پيكار و قتال پرداخت.

پيش از شروع جنگ براى تقويت روحيه مسلمين كه در اثر مرور زمان و قتل و غارت چريكهاى معاويه پايه ايمان و جنگجوئى آنها ضعيف شده بود على عليه السلام فرمود كه از تمام اين خوارج كمتر از ده نفر زنده خواهند ماند همچنانكه از شما كمتر از ده نفر شهيد خواهند شد و اين فرمايش امام يكى از معجزات آنحضرت‏است كه پيش از وقوع حادثه از كيفيت آن خبر داده و جريان امر كاملا صحيح و منطبق با واقعيت بوده است!

بارى جنگ شروع شد و طولى نكشيد كه آنگروه گمراه مقتول و نه نفر نيز از آنان فرار كردند و هفت نفر هم از سپاه على عليه السلام بدرجه شهادت نائل آمده بودند و بدين ترتيب پيش بينى آنحضرت صد در صد صورت واقع بخود گرفت و پس از خاتمه جنگ بكوفه مراجعت نمودند،از جمله فراريان خوارج عبد الرحمن بن ملجم از قبيله مراد بود كه بمكه گريخته بود (7) .

پى‏نوشتها

(1) سوره مائده آيه .44

(2) ارشاد مفيد جلد 1 باب سيم فصل 38 با تلخيص و نقل بمعنى.

(3) ناسخ التواريخ كتاب خوارج ص .643

(4) نهج البلاغه از خطبه .27

(5) نافع غلام عثمان بود براى اينكه مالك او را نشناسد خود را غلام عمر معرفى كرد.

(6) ناسخ التواريخ كتاب خوارج ص .521

(7) ـابن ملجم مرادى گمنام بود هنگاميكه على عليه السلام كوفيان را براى جنگ صفين بسيج ميكرد چشمش بوى افتاد و طبق علائمى كه درباره قاتل خود از پيغمبر صلى الله عليه و آله شنيده بود او را شناخت و فرمود:تو عبد الرحمن بن ملجم هستى؟عرض كرد بلى يا امير المؤمنين !

على عليه السلام رو بحاضرين كرد و يكمصرع از شعر عمرو بن معد يكرب را خواند:اريد حياته (حبائه) و يريد قتلى!يعنى من حيات او (يا عطيه براى او) ميخواهم و او قتل مرا ميخواهد !عرض كردند دستور فرمائيد او را بكشيم،على عليه السلام فرمود مگر ميشود قبل از جنايت قصاص كرد؟

 

صفحه ی اصلی

|+| نوشته شده توسط سيد محمد زارع در شنبه بیست و ششم آذر 1384 و ساعت 15:18